Sunday, February 13, 2005

پسر همسایه

يه روز داشتم ميرفتم خونه وقتی نزديک خونه شدم ديدم پسر همسايه که اسمش بهزاد بود و ۱۴ سال بيشتر نداره جلوی در خونه داره بازی ميکونه. بهش نزديک شدم گفتم ميخوای بيايی خونمون؛ من تنهام. اول من..من کرد ولی بعدش قبول کرد. بردمش خونمون. خونمون خالی بود بچه ها رفته بودن مسافرت, ولی من کار داشتم نرفتم, بگذريم... بردمش تو اتاقم و نشستيم پای کامپيوتر. ويندوز که اومد بالا بهش گفتم اهل حال هستي؟ اول يه نگاه متعجبانه ای کرد و سرشو تکون دادو چيزی نگفت. خلاصه منم رفتم تو فايلهای مخصوص و رمزدار شده خودمو يه فيلم سکسی باحال که مربوط به سکس پسرای زير ۱۶ سال بود براش گذاشتم... با تعجب فيلمو ميديد و حسابی حال ميکرد. دستمو گذاشتم روی دوشش بعد شروع کردم به ور رفتن باهاش... بهزاد حسابی تحريک شده بود. دستمو بردم طرف بلوزشو خواستم درش بيارم. اونم ممانعتی نکرد و من بلوزشو در آوردم و اونم کمک کرد تا راحتتر در بيارم. لباس زير تنش نبود. شروع کردم به ليسيدنش. از گردن شروع کردم و تا شکمش و نزديک شلوارش ادامه دادم. بعد رفتم سراغ شلوارش و اونو در آوردم. شورت آبی خوشگل و چسبونی داشت. با ديدن شورتش و برجستگی دولش حسابی تحريک و شهوانی شدم. سرمو بردم طرف شورتش و شورتشو با برجستگی دولش يکجا گذاشتم تو دهنمو شروع کردم به خوردنش. ديدن فيلم از يک طرف, ور رفتن من از طرف ديگر حسابی اونو حشری و شهوت آلود کرد. واسه همين دستشو طرف شورتش بودو سريع شورتشو در آورد.
با ديدن دول بهزاد شهوت بيشتری وجودمو فرا گرفته بود... مثل موشک رفتم سراغ دولشو شروع کردم به مکيدنش. با تمام وجود می‌مکيدمش. انقدر مکيدم تا آبش در اومد ولی من آبشو خوردم و همچنان می‌مکيدم و اينکار چندبار ادامه داشت تا اينکه ديدم بهزاد حسابی از حال رفت. براش شربت آلبالو درست کردم تا حالش جا بياد... حالا نوبت بهزاد بود که به من حال بده. منم لباسامو در آوردم و کامل لخت شدم. اونم رفت سراغ کيرمو شروع کرد به ساک زدن دولم انقدر مکيد تا آبم در اومد ولی اون بدش ميومد که آبمو بخوره واسه همين از دهنش در آورد منم آبمو ريختم رو بدنش.
از اون موقع تا الان با هم مدام سکس داريم. الان اون ۱۷ سالشه و من ۱۹ سالمه.

خاطره ای از یک دوست

يک مرد زن داری داستانی برام فرستاد که براتون ميگم:
من تازه ازدواج کرده بودم و زنم خيلی خوشگل بود. خونه‌ای اجاره کرديم و مستقل شديم. تو واحد بغلی ما يه خانواده مذهبی بودن که يه دختر و يه پسر ناز وخوشگل داشتن. دختره تقريباْ همسن و سال زن من بود. اسم دختره ناديا بود و اسم پسره ميلاد و ۱۴ ساله بود.
زنم با ناديا خيلی جور شده بود و خونه همديگه بر و بيايی داشتن. من از پسره, زيادی حرف ميزدم و در مورد پسره شوخی‌های سکسی می‌کردم. زنم اخم می‌کردو ميگفت زشته از اين شوخيا نکن. ولی اون فهميده بود که من از پسره خوشم اومده بود... يه روز تو خونه روی تخت دراز کشيده بودم، ديدم صدای زنگ در واحدمونو ميزنن، زنم رفت درو باز کرد..... به، به پسر همسايه بود با خواهرش ناديا. قند تو دلم آب شد. خدا خدا می‌کردم بيان تو ديدم همينطورم شد و اومدن تو.
ظاهراْ ناديا اومده بود با زنم واسه گپ زدن و ... ميلاد جونم اومد تو اتاق منم بلند شدم و با هم شروع کرديم صحبت کردن و گپ زدن. هر از گاهی باهاش شوخی می‌کردمو جوکهای سکسی ميگفتمو اونم می‌خنديد.
بردمش پای کامپيوتر. اول چند تا عکس نيمه لخت بهش نشون دادم ديدم چيزی نميگه که هيچ خوششم اومده. ازش پرسيدم ميخواد کاملاْ لختشو هم نشونش بدم گفت: آره. چند تا عکس از دخترای کوچولوی خوشگل بهش نشون دادم. کامپيوترو دادم دست خودشو، شروع کردم به ور رفتن با ميلاد. اونم چيزی نمی‌گفت ولی حسابی کيف می‌کرد. لباس و شورتشو در آوردم و شروع کردم به خوردن دول خوشگلش. وای چه لذتی داشت. بعد از خوردن دولش، خودم هم لخت شدم و دوباره شروع کردم به مکيدن دول ميلاد. همچنان مشغول مکيدن دولش بودم که آبش در اومد. آبشو خوردم، بعد دولشو از دهنم در آوردم ازش خواستم دولمو بخوره، با اکراه قبول کرد. اول سر دولمو کمی ليس زد و بعد آروم آروم گذاشت تو دهنش به مرور سرعت مکيدنو زياد می‌کرد.... در همين حين ناگهان ديدم در اتاق باز شد و زنم با دختر همسايه - ناديا - امومدن تو. شوکه شده بوديم. من و ميلاد لخت مادر زاد؛ با تعجب ديدم هر دوشون دارن ميخندن پرسيدم حالا چرا ميخندين زنم گفت از لای در از اول ماجرا داشتی شما دو تا رو ديد ميزديم، که ببينيم چيکار می‌کنين. بعد زنم رو به من کرد و گفت : من فهميده بودم که تو از ميلاد خوشت اومده بود برای همين با ناديا در ميون گذاشتم و با هم نقشه الانو کشيديم که شما دو تا با هم حسابی حال کنين.....
بعد رو به جفتمون کردو گفت : چرا وايستادين، با هم حال کنين ديگه تا دير نشده. ما هم از خدا خواسته رفتيم سراغ هم و ادامه ماجرا. و ميلاد دولمو ساک میزد.حسابی تحريک شده بودم. نيم نگاهی به زنمو ناديا کردم که ببينم اونا چه ميکنن ديدم بــــــله، اونام با ديدن ما تحريک شدنو دارن با هم ور ميرن. منم با ديدن اونا بيشتر تحريک شدم تا اينکه آبم در اومد و ريختم تو دهن ميلاد و ازش خواستم به ساک زدنش ادامه بده. اونم به ناچار قبول کرد و دولمو ساک ميزد.ديدم ناديا و زنم لخت شدن و دارن کس همديگه رو ميخورن. من و ميلاد رفتيم سراغشون. ميلاد رفت سراغ زن من و من رفتم سراغ خواهر ميلاد يعنی نادياجون.....
اول رفتم يه لاسی با ناديا زدمو لباشو خوردم، بعد رفتم سراغ پستونشو بعد هم کس تپلش و شروع کردم به ليسيدن کسش...خيلی خوشمزه بود. ناديا به ناله کردن افتاده بود. منم دولمو گذاشتم تو دهن ناديا اونم شروع کرد به ساک زدن دولم. در حين ساک زدن ناديا منم ميلاد و زنمو ديدم که برعکس روی هم قرار گرفتنو دارن دول و کس همديگرو ميخوردند. وای چه صحنه ديدنی بود. زنم با ولع دول ميلادو ميخورد و ميلاد هم کس زنمو ميليسيد و زبونشو تا ته ميکر تو کس زنم. زنم به ناله کردن افتاد. به ميلاد اشاره کرد که روی تخت دراز بکشه، بعد زنم رفت روی ميلاد و دول ميلادو کرد تو کسش و روش بالا و پائين ميکرد. زنم حسابی به آخ و اوخ افتاده بود، تا اينکه هردو ارضاء شدند ولی من و ناديا هنوز ارضاء نشديم. دولمو از دهن ناديا در آوردم و به آرومی دولمو تو کس ناديا فرو کردم، خوشبختانه پرده کس ناديا ارتجاعی بود و منم تا ته توش فرو کردم و روش بالا و پائين ميکردم تا اينکه منم آبم در اومد و ريختم رو شکم ناديا و ناديا هم حسابی ارضاء شده بود. چهار تايی به هم نگاه کرديم شروع کرديم به خنديدن....
از اون موقع چهارتای با هم سکس داشتيم تا اينکه ناديا ازدواج کرد و رفت ولی هر ازچند گاهی که شوهرش مسافرت بود ميومد خونمون البته با دادشش و باهم سکس و حال می‌کرديم............. پ

Monday, January 31, 2005

با زن همسايه

من و زن همسايه (۱و۲)
در شمال علیرغم هوای خوب ، بعضی از روزهای تابستان بسیار گرم و کسل کننده هستند.آنروزها 18 ساله بودم که این اتفاق برایم افتاد.یک روز گرم تابستان حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود که برای تنظیم آنتن تلویزیون جهت دریافت کانال های کشور همسایه به پشت بام رفتم.موقعی که به سمت پشت بام میرفتم ، در پاگرد طبقه سوم بودم که موتوجه شدم در خانه همسایه طبقه سوم باز هست.ناخوداگاه و از روی کنجکاوی به سمت درنیم باز رفتم.دیدم که زن همسایه پشت به در خوابیده و در را باز گذاشته (( به دلیل هوای گرم درها و پنجره ها رو باز گذاشته بود و احتمالاً خوابش برده بود ))
دامنش از روی رانهایش کنار رفته بود و تا نردیکی شرتش معلوم بود.آروم آروم جلو رفتم تا درون خانه را راحتتر ببینم.کیر بلند شده ام شرمم را کنار زده بود.دستم رو روی کیرم گذاشتم و شروع به مالیدن کردم و چشمام هم بدن زن همسایه را میلیسیدند که یک دفعه به سمت من غلتی زد.دستپاچه شده بودم ، چون از بی حواسی خودم را به چند قدمیش رسونده بودم.به سمت من که غلت زو دامنش بالاتر رفت و شرت سفیدش پیدا شد.همانجا ایستاده بودم که یهو زن همسایه دستش را روی سینهایش گذاشت و شروع به خاراندن کرد.تازا متوجه شده بودم که کرست هم نبسته.تو همان دستپاچگی کیرم را می مالیدم و در خیال خودم داشتم به بدنش دست میزدم.دلم میخواست که میتونستم کیرم رو بمالم به اون رونهای ژله ای سفیدش.دولا شدم که شرتش را بو کنم که یکی از پاهایش را به سمت سینه اش جمع کرد.با این کاری که کرد کسش از زیر اون شرت سفید بیرون اومد.
کس خوشکلی که لبهای نرم و چاک وسطش دلم رو برده بود.خودم رو مثل گربه روی زمین کشیدم و سرم رو به کسش نزدیک کردم.دلم میخواست همون موقع همش رو میخوردم.آخه تا اون روز کس به اون قشنگی ندیده بودم.بعدش سریع بلند شدم ، کیرم رو در آوردم و شروع به جق زدن کردم.به خیال خودم داشتم کس زن همسایه رو طوری که روی کیرم بالا و پایین میره را تصور میکردم که آبم اومد.سریع به خونه خودمون برگشتم.از اون روز به بعد کار من شده بود دید زدن زن همسایه و تنظیم آنتن در بعد از ظهرها.این قضیه ادامه داشت تا اینکه...........
قسمت دوم
خوب از اون روز به بعد کار من شده بود چوب زدن زاغ سیای زن همسایه که کی میاد و کی میره و اینجور کارها.یه شب ساعت ده ونیم بود که متوجه شدم از توی پارکینگ صدایی میاد.از توی پنجره که نگاه کردم دیدم زن همسایه با شوهرش هستن.زود لباس پوشیدم و بعد از اینکه مطمئن شدم که اونا رفتن توی خونه ، خودم رو به پشت بوم رسوندم.وقتی به پشت پنجره اتق زن همسایمون رسیدم متوجه شدم که پرده پنجره اتاقشون کنار هست و منم از خوشحالی بال در آوردم.واااااای چی میدیدم.زن همسایه داشت لباس عوض میکرد.چه بدنی داشت.انگار که از سنگ تراشیده بودنش.سینه هاش بدون کرست سفت و شق وایساده بودن ، کونش خیلی با حال و خوش تراش بود.یه شرت قرمز هم پوشیده بود که روی کونش به آدم چشمک میزد.کیرم از تنگی جا توی شرتم داشت نفس تنگی میگرفت.دست کردم توس شرتم و کیرم رو اوردم بیرون و شروع به مالیدن کردم.دلم میخواست که کیرم رو میمالیدم به کون خوش فرمش یا میکردمش توی دهن این زن رعنا که با ماتیک قرمز دور لبش حسابی تو دل برو شده بود.کاش از راه پنجره میتونستم برم توی اتاق و اون با دست نرمش کیر من رو بماله.
توی همین فکرا بودم که یه دستش رفت طرف شرت و اونو کشید پایین.جـــــــوووون ، چه کسی داشت....مثل برف سفید بود.داشتم دیوونه میشدم.شرتش رو که از پاش دراورد ، یه خورده جلوی آیئنه خودش رو برانداز کرد. دستشو کشید روی سینه هاش و با اونا بازی میکرد . انگار که شیطونیش گرفه یا از دید زدن من خیر داشت و میخواست عشوه بیاد و منو بیشتر دیوونه کنه.نشت روی تخت و پاهاش رو از هم باز کرد . کسش رو کاملاً میدیدم، اما اون داشت از داخل آیدنه به کس خودش نگاه میکرد.یه دفعه در باز شد و شوهرش اومد توی اتاق.خودم رو جم و جور کردم و یه گوشه قایم شدم.شوهره تا چشمش به کس زنه افتاد ، دولا شد و شروع به خوردن کسش کرد.حالا نخور و کی بخور.به مرده حسودیم میشد.یه تیکه جواهر گیرش اومده بود.خوده شوهره یه مرد پولدار بازاری بود.بعد از اینکه کس لیسیش تموم شد ، بلند شد و زنه شروع به خوردن کیره شوهرش کرد.مپل این بود که داره آبنبات مک میرنه.ای کاش من جای شوهرش بودم.توی همین موقع مرتیکه آبش اومد و زنه سرش رو عقب کشید و تمام آب روی پستوناش ریخته شد . بعد شوهره بلند شد و برای حمام کردن رفت.خیلی دلم به حال زن همسایه سوخت.معلوم بود که ارضا نشده و کسش بی مصرف مونده بود.زنه شروع کرد به ور رفتن با خودش.دستش رو گذاشته بود روی کسش و میمالید.با چوچولویش بازی میکرد و بعضی وقتا انگشت میکرد تو کسش.با دو انگشت میکرد تو کسش و انگشتاش رو میچرخوند.
پاهایش رو بالا تر گرفت تا انگشتاش تا آخر توی بهشتیش بروند.با دست دیگش هم چوچولویش رو مالش میداد.داشت حسابی جق میزد و منم که او صحنه ها رو دیده بودم ، آب دهنم رو جمع کردم و روی کیرم ریختم.کم کم به ارگاسم رسیده بود.با خودش حرف میزد ولی من چیزی نمیشنیدم.اما میدیدم که حرکت دستهاش تندتر و تندتر میشه.سرعت عقب و جلو رفتن کیر من هم داشت بیشتر میشد تا اینکه به دفعه یه جیغ بلند کشید و من هم شنیدم و خودش رو ول کرد روی تخت . دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و آب کیرم با فشار بیرون اومد.به آپارتمان خودمون برگشتم و رفتم حموم که دوش بگیرم ولی همش توی فکر کس زن همسایه بودم.
من و زن همسايه(۳و۴)
از اون شب هر روز یکی دو بار به یاد اتفاقات گذشته جق میزدم.یادم میاد یه روز مامانم از خونه همسایمون اومد و گفت که اونا میخوان برن زیارت کربلا ، داشتم دیونه میشدم چون دیگه نمیتونستم برم رو پشت بوم و وقتم رو با دید زدن زن همسایه بگذرونم.خلاصه با هر بدبختی بود 2هفته ای گذشت و همسایه عزیز تر از جونم با خانومش برگشتن.یکی دو روز خونشون به دلیل دید و بازدیدها شلوغ بود و من نمیتونستم کاری انجام بدم.یه شب داشتم با کامپیوتر کار میکردم که مامانم اومد و بهم گفت ما داریم میریم طبقه بالا خونه میترا خانوم اینا (همون همسایمون) منم از خدا خواسته بهش گفتم صبر کنن من لباس بپوشم با هم بریم.بابام وارد اتاق شد و با تعجب پرسید: تو که با ما جایی نمیومدی ، حالا چه طور شده؟؟
ــ هیچی همین جوری
ــ الکی نگو ، من تورو میشناسم ، سلام گرگ بی تمع نیست
ــ (بعد از کلی فکر کردن) بابای دوستم رفته بود کربلا و میگفت این خبرهایی که از طریق تلویزیون ایران در مورد عراق میگن دروغه و اونجا خوراک و پوشاک با قیمت ارزان فراوونه (اینو راست میگم) ، حالا منم میخوام بیبا و از اونا بپرسم قضیه چیه.
بابام راضی شده بود و بهم گفت عجله کن.منم تو سه سوت خودم رو جلوی در خونه همسایمون دیدم.زن همسایمون اومد در رو باز کرد.اولش فکر کردم شوهرش خونه نیست که با این تیپ و قیافه اومده دم در (آخه یه پیرهن کمر تنگ {کمر کرستی} با یه شلوار چسبون{استرج} و هفت قلم آرایش جلوم وایساده بود) محو تماشای سینه های میترا شده بودم که مامانم با دست زد به پشتم و گفت برو دیگه.رفتیم تو، مرد همسایمون داشت با تلفن صحبت میکرد.پنج شش دقیقه این کارش طول کشید و تو این مدت میترا داشت وسایل پذیرایی رو آماده میکرد.تازه فهمیدم که این حسین آقا چقدر بی غیرته چون بیچاره میترا خانوم برای پذیرایی کردن هی جلوی ما دولا و راست میشد و شوهرش هم عین خیالش نبود که بابام داره بد جوری نگاه به همسرش میکنه.اون شب هر کاری کردم نتونستم چیزی از زیر روسری میترا ببینم.موقعی که به خونمون برگشتیم بحث بین بابا و مامان ، سر زن همسایه و هیض بازی های بابا شروع شد و منم تو اون شلوغی یه جق حسابی زدم.اون شب تموم شد و فردا ظهرش دوباره برای تنظیم آنتن راهی پشت بوم شدم.وقتی به طبقه سوم رسیدم دیدم در نیم بازه ولی از ترس اینکه حسین آقا خونه باشه جرأت نزدیک شدن به در رو نداشتم.به سمت پشت بوم رفتم ، اما هنوز 2 سه تا پله بیشتر بالا نرفته بودم که میترا اومد و گفت:امیر بیا شوهرم باهات کار داره!!!
ــ با من چیکار داره؟؟
ــ سرقضیه اون شب روی پشت بوم.
ــ (زبونم بند اومده بود)مممممن؟؟؟
ــ ظاهراً در عبور از درهای نیمه باز هم تبهر دارید.
ــ (دیگه نمیدونستم چی بگم)حالا کجا بیام؟؟
ــ بیا تو تا در موردش صحبت کنیم
رفتم تو ولی خبری از شوهر میترا خانوم نبود.پیش خودم گفتم حتما رفته دنبال چوب سه سر یا پشت تلفن هست.روی مبل نشستم و سرم رو مثل آدمای پشیمون انداختم پایین . هر ثانیه مثل یک سال میگذشت.متوجه شدم یکی جلوم ایستاده.نگاه کردم دیدم میترا با یه لباس شب جلوم وایساده و بهم میخنده.
ــ کجاش خنده داره؟؟
ــ نگاش کن مثل گچ سفید شده!!!
اومد کنارم نشست و کفت بابا الکی بهت گفتم خودم باهات کار داشتم.اون روز وقتی از دره خونتون اومدی بیرون در رو نیم باز گذاشتم تا ببینم چشم و گوشت تا چه حد بازن ، اون شبم از عمد پرده پنجره رو کنار زدم تا تو داخل اتاق رو ببینی.داشتم شاخ در میاوردم.یهو یه سمت کیرم حجوم برد و با تمع خاصی شلوارم رو تا نصفه پایین کشید و گفت این حسین اصلاً به فکر من نیست و شروع به خوردن کیرم کرد.خیلی مهارت داشت.هر دفعه سعی میکرد قسمت بیشتری از کیرم رو تو دهنش کنه.یه دستش رو گذاشته بود تو دهنم و من مکش میزدم و با دست دیگش تخمهام رو میمالید.آه و اوهم بالا رفته بود ، نمیخواستم قضیه اونجا تموم بشه.برای همین بلندش کردم و تمام لباساش رو در اووردم و شروع به خوردن سینه های قشنگش کردم.سینه های بزرگی که تو دستام به زور جا میشدن.حالا نخور کی بخور. اونم داشت حالی میبرد و به صورت ملتمسانه ای میگفت همش ماله تو نیست پس نذار به کس دیگه ای برسه.هر از گاهی نوک سینه هاش رو با دندون گاز میگرفتم و آخی مگفت ولی دوباره حرفاش به اه و اوه تبدیل میشد.سرم رو پایین بردم و جلوی صورتم ، کسش رو میدیدم که قرمزییش دلم رو برده بود.با اینکه وقتی توی فیلما میدیدم کسی به کس خوری مشغول هست حالم به هم میخورد ولی دلم رو به دریا زدن و زبونم رو به چوچولویش مالیدم.آه یواشی گفت و منم زیونم رو توی کسش کردم((خیلی هم خوش مزه بود))و همزمان انگشتم رو توی کونش میکردم.چوچولویش رو لیس میزدم و صدای آه و اوه تو کل خونه پیچیده بود.کیرم رو روی کسش گذاشتم و میترا کمکم کرد تا اونو داخل واژنش کنم.شروع به عقب و جلو کردن کردم هنوز خیلی این کارو نکرده بودم که جیغش در اومده بود.
آه بـــــکــــنـــم ، تورو خدا محکمتر ، تندتر ، بـــکــن ،آه بکنم.تو همین وضع بودیم که صدای بسته شدن درب پارکینگ اومد.از تو پنجره نگاه کردم دیدم حسین آقا اومده ، منم مثل گوله لباسام رو برداشتم و به یکی از اتاقها رفتم و قایم شدم.صدای باز شدن درب خونه اومد.قلبم اومده بود تو دهنم که حسین رو به میترا گفت:
ادامه دارد................

Sex Ba Khaleh

همه چيز از اينجا شروع شد كه مادربزرگم مريض شد و بردنش بيمارستان و بستريش كردن و مامانه منم رفت و همراهش موند تو بيمارستان اون موقع من 15 سال بيشتر نداشتم اما هيكلم خيلي بزرگتر از سنم بود من تا اون موقع حتي رنگ كوس رو هم نديده بودم ….خلاصه خالهء ما هم شب چون من تنها بودم (من پدر و خواهر ندارم) اومد و پيش من خوابيد .با هم نشستيم و ماهواره ديديم تا اينكه خالم گرفت خوابيد و من هم به اميده اينكه شايد كوس ببينم بيدار نشستم و هي كانال ها رو عوض ميكردم كه ببينم كدوم كانال برنامه سكسي داره …تو همين قضايا يوهو ديدم دامن خالم تو خواب رفته بالا و رونش ملوم شده ..ووايييييي عجب رونه سفيدي داشت…خلاصه ما ديگه ماهوا ررو بي خيال شديم و چسبيديم به خالهه كه دامنش رو بزنيم بالا تر و كوس وكونش رو ببينيم اين كار رو هم كردم و خالم هم كه انگار 30 سال بود نخوابيده بود اصلا تكون نمي خورد منم كه ديدم اينطوريه دتم رو بردم زيره شرتش ….مطمئن بودم كه بيدار ميشه چون من كه خيلي حشري شده بودم 2 تا از انگشتامو كرده بودم تو كوسش و ميمالوندم ديگه داشتم از شق درد و حشريت ميمردم تا اينكه كوس خالرو بي خيال شدمو كيرمو گذاشتم بين شكمم و شروع كردم به بالا و پائين كردن خودم بعد داشت آبم ميومد كه چون نمي خواستم از اين حالت رها بشم(آ خه بعد از كلي تازه يه كوسه توپ گير آورده بودم) دوباره رفتم سراغه كوسه خاله جون….. بازم انگشتامو كردم تو كوسش و شروع كردم به مالوندن اما تعجب كرده بودم كه چ را بيدار نميشه يوهو ترس برم داشت كه نكنه بيدار باشه و ميخواد مچه منو بگيره كه ديدم خالم داره رونش رو ميمالونه به هم و داره ناله ميكنه انگشتام هم خيس شده بودن منم كه ديدم خالم بيداره و هچي نميگه فهميدم كه اونم حسابي نشس ومنم تند تر كردم انگشتامو ..بعد خالم خودش هم به كمكه من اومد و خودشو ميمالوند …تا اينجاي كار خالم پشتش به من بود(در ضمن خالم 20 سالشه) ….برگشت رو به منو شروع كرد از من لب گرفتن و منم كيرمو ميمالوندم بهش ….يه پاشو انداخت روي منو لاي پاشو باز كرد و با دستش كيرمو گرفت و اول يه خورده ماليد و بعدش گذاشتش روي كسش و به من ميگفت :آآآآآآآآه فشار بده اووووووه ..من كير ميخوام و منم گفتم: اخه خاله پس پردت چي مگه اگه بكنم تو پردت پاره نميشه گفت : من پرده ندارم زود منو بكن كه خيلي حشريم…گفتم خاله بهد مامان نگيا كه اون خوشو فشار داد به منو كيرم پريد تو كوسش واااااااااي اون تو ليزه ليز بود خيلي هم داغ بود…كلي با هم حال كئديم و آبم رو هم ريختم تو كوسش و بعد تا صبح تو بقل هم بوديم و من باهاش ور ميرفتم……….بعد از اون تا همين ديشب با هم سكس داريم……

Dastan4

از روزي که اولين فيلم سکسي زندگيم رو ديدم حدود 15 سال و 11 ماه و 28 روز 23 ساعت ميگذره و از اولين سکسي که داشتم 15 سال و 11 ماه و 28 روز و 22 ساعت گذشته! حالا اگه بفهميد 21 سال دارم چي؟آره همين که فيلم تموم شد شروع کرد به ور رفتن با من بيچاره و تا جا داشت تمام بدنم رو ليسيد و من فقط نگاه ميکردم ......زود قضاوت نکنيد طرف از زنهاي همسايه بود و توي اون روزهايي که مادرم بيمارستان بود از من نگهداري ميکرد ......تو اون روز ها نمي فهميدم چي به چيه ولي فکر ميکنم همين ور رفتنها باعث شد تا يه حسي رو بيشتر از هم سن و سال هاي خودم احساس کنم.يادم مياد توي مهد کودک هم بيشتر دور و بر دخترها مي پلکيدم...توي صف سرسره سواري پشت يه دختر توپول ميايستادم و خودم رو بهش ميچسبوندم و خيلي وقتها زير سرسره کمين ميکردم و از زير دامن دخترها شرت رنگيشون رو ديد ميزدم بدون اينکه متوجه چيزي باشم فقط يه حسي منو به اين حرکات وا ميداشت .الان که فکر ميکنم مي بينم دليلي نداشته که من کاري رو بکنم که لذتي رو نصيبم نکنه ولي عين واقعيته ديگه.البته يه بار بخاطر پايين کشيدن دامن يکي از بچه ها حسابي توبيخ شدم ولي آخه چرا اين کارها رو ميکردم ؟!به مدرسه که رفتم اين حس باز هم توي وجودم رشد کرد .اونجا هم فهميدم يه چيزي بيشتر از بقيه ميدونم کلاس اول ابتدايي وقتي موقع زنگ ورزش کسي ضربه ميخورد معلم بهداشت سراغ اولين جايي که ميرفت شرتمون بود و بعد از چند بار حرکت دادن محتوياتش ازمون ميپرسيد که درد داري يا نه؟توي فاميل هم همين وضعيت بود ولي به جرات ميتونم بگم هميشه وقته خودمو با يه دختر مشغول ميکردم عليرغم اينکه ميدونستم چيزي حاليش نيست ولي با اين حال شرم خاصي تو چهره اش ديده ميشد.تا سال پنجم ابتدايي چند بار تو مدرسه بچه ها رو اذيت کردم و والدينم رو خواستن ....يه بار به يکي از دوستام گفتم بيا شلوارهامون رو بکشيم پايين و چيزهاي همديگر رو ببينيم اون هم همه چيز رو به معلم گفت.ولي همه ميگفتن نميفهمه و کنجکاوي بچه گونه است و........سال پنجم بود که فهميدم توي کمد برادرم يه فيلم ويديو نگهداري ميشه و از اونجايي که بقيه فيلمها کنار دستگاه بودن و اين يکي !!!!! از مدتها پيش ميدونستم توي خونه اميد اينا يه کليد عين کليد کمد داداشم وجود داره و اميد هم که بهترين دوست و همکلاسيم بود نه نگفت و يه روز به بهانه درس خوندن به خونه ما اومد مادرش هم اومده بود ولي زياد طاقت نياورد و با مادرم رفتن بيرون و ما تنها شديم و کليد داشتن همانا و فيلم تو دستگاه رفتن همانا ....اميد زياد خوشش نيومده بود يا شايد هم ميترسيد ولي تعريفش رو شنيده بود و وقتي ازش خواستم لخت بشيم قبول کرد . يه کم همديگه رو ورانداز کرديم و خنديديم بعدش گفتم من بلدم و بلافاصله زانو زدم و کيرشو (دودولشو) گذاشتم تو دهنم و حالا نخور کي بخور ميدونيد چيه سعي ميکردم به خودم تلقين کنم من دارم حال ميکنم آخه اون فاميلمون سالها قبلش همين کار رو ميکرد و کلي کيف ميکرد تو همين فکرها بودم که فهميدم کيرش کمي بزرگتر شده ميخواستم ببينم چه شکلي شده که يه دفعه احساس کردم دهنم گرم شد و دارم خفه ميشم رو زمين افتادم و کلي سرفه کردم تا اينکه بلند شدم و ديدم اميد داره گريه ميکنه آقا شاشيده بود تو دهن ما و داشت ....سريع خودمون رو جمع و جور کرديم بدجوري ترسيده بوديم شلوار اميد خيس بود و چشمهاي من از شدت سرفه قرمز شده بود.و تو همين حال بود که مادرم سر رسيد و ....فيلم تو دستگاه و....کتک از مادر و برادر و .....اميد بيچاره تقصير نداشت بعدا تو مدرسه بهم گفت که قلقلکش اومده و دست خودش نبوده.جاتون خالي از اون سال به بعد هر وقت موقعيت پيش ميومد کون سفيد و نرمش رو حسابي ميکردم يادمه حال ميداد ولي از آب خبري نبود البته اون هم بيکار نبود و متقابلا همون بلاها رو سرم مياورد.بجز اميد هم يه نفر ديگه بود که تو مدرسه ترتيب همديگه رو داديم ولي بعد گندش در اومد و باز رسوايي ولي اين بار توي مدرسه بود. بهرحال همه فهميده بودن که من يه مشکلي دارم آخه دعواهام با بچه ها سر جرياناتي بود که اغلب ناگفته ميموند .تو اون سالها تابستونها که با فاميل يه جا جمع ميشديم من فقط با دختر عموم ساناز دمخور بودم و از بچگي هر چي برام اتفاق ميافتاد براش تعريف ميکردم و اون هم همه چي رو به من ميگفت با اينکه دو سال از من کوچکتر بود ولي چيزهايي ميدونست که من الان تازه دارم ميفهمم.اون کاملا ميدونست من مشکل اخلاقي دارم .خرداد ماه تموم شده بود و امتحانات رو داده بوديم و منتظر نتيجه بوديم .فاميلها رفت و آمد رو از سر گرفته بودند و من هم خودم رو قاطي خاله بازي بچه ها ميکردم يه حالي به خودم ميدادم تو اون سن درجه شهوتم به طرز قابل توجهي بالا بود.تا اينکه کارنامه ها رسيد و من توي درس ديکته تجديدي آوردم.توي يکي از مهموني ها تو خونه ما اتفاقا ساناز هم بود که يکدفعه مادرم جلوي جمع منو بخاطر تجديديم تحقير کرد و من هم با بغض از اتاق بيرون رفتم و صاف تا پشت بوم دويدم و يه گوشه اي نشستم فکر ميکردم اونجا کسي پيدام نميکنه.ولي يه دفعه سر و کله بچه ها پيدا شد و صداي ساناز رو هم اون وسط شنيدم که اومده بود تا با بچه ها منو پايين ببره .من يه گوشه نشسته بودم و سرم رو بين پاهام کرده بودم و مثلا کسي رو نميديدم و صدايي نمي شنيدم اونقدر بي اعتنايي کردم که بچه ها رفتن پايين دنبال بازي خودشون و من هم زير چشمي يه نگاهي به اطراف انداختم ديدم ساناز چند متر اونطرفتر پشت به من ايستاده و به يه طرف خيره شده يه چند دقيقه اي خودم رو لوس کردم و از جام تکون نخوردم ولي انگار نه انگار ! ديگه داشت لجم رو در مياورد .تصميم گرفتم يه کم ساناز رو بترسونم .اون لحظه فقط تو فاز شوخي کردن و مسخره بازي بودم ...آرو آروم کولر رو دور زدم و از پشت خودمو بهش نزديک کردم حالا ميخواستم يه صداي وحشتناک از خودم دربيارم و برق از سه فازش بپرونم تا ديگه برام کلاس نذاره ولي انگار قسمت چيز ديگه اي بود چون وقتي چشمم به خط نگاهش افتاد برق از سه فاز خودم پريد و مات موندم دختره بي حيا داشت اتاق همسايه روبرو رو ديد ميزد .پيرمرد همسايه آقا جلال بود که زن ميانسال زيبايي داشت و تو اون لحظه روش افتاده بود و ازش لب ميگرفت يا بهتر بگم ماچش ميکرد که يه دفعه زنگ خونه شون رو زدن اون هم زنشو روتخت ول کرد و بلند شد ساناز هم يه دفعه اژين حس اومد بيرون و سرشو برگردوند عقب که منو به فاصله نيم متري خودش ديد هر دومون ميخکوب شديم همه چي توي يه لحظه اتفاق افتاد.همين طوري روبرو بوديم که ديدم آقا جلال اومد و من هم سريع گفتم اومد .ساناز هم بدون اينکه چيزي بگه سرشو برگردوند و دوباره ديد زدن رو از سر گرفت من هم خودمو کنارش رسوندم و با هم کار رو دنبال کرديم.اينبار آقا جلال زياد معطل نکرد و بدون لخت کردن زنش دامن زنش رو بالا زد و شرتش رو تا نيمه پاهاش پايين کشيد بعد هم شلوار خودش رو کاملا بهمراه شرتش درآورد و کيرش رو که خيلي هم کوچک بود فرو کرد اون تو و با هر عقب و جلو رفتن هر دوشون روي تخت نيم متر سر ميخوردن زنش انگار که مرده بود هيچ عکس العملي از خودش نشون نميداد فقط وقتي پاهاش خسته ميشد اونها رو با دستاش کنار ميزد تا کسش بازتر بشه هر چند بسياري از اينها رو بعدا فهميدم.يه لحظه آقا جلال افتاد رو زنش و بي حرکت موند(آبش اومده بود) اونقدر طول کشيد که من فکر کردم مي خوان همينطوري بخوابن تا صبح!که يه دفعه بلند شد رفت بيرون اتاق .اما زنش اصلا تکون نخورد فقط پاهاش رو دراز کرد همونجا خوابيد.با ديدن اين چند دقيقه از سکس يه حالي شدم که هيچ وقت يادم نميره البته اينکه ساناز کنارم بود خيلي موثر بود .وقتي اون دوتا داشتن حال ميکردن زير چشمي ساناز رو ديدم که سرخ سرخ شده بود و مخصوصا بعدش که همه چي تموم شد با نگاههاي ساناز متوجه شدم که راست کردم و شلوارم برجسته شده اصلا نفهميدم کي بلند شد.اينجور مواقع من کاري بلد نبودم جز اينکه بگم بيا لباسامون رو در بياريم و همين رو گفتم ولي ساناز ناراحت شد و گفت که من اينکار رو نميکنم و اول تو و بيا بريم پايين و از اينجور چيزها. من هم که پيشنهاد دهنده بودم چاره اي نداشتم. با نهايت اکراه شلوار گرمکن و شرتم رو همزمان کشيدم پايين و بعد سريع بالا کشيدم تا بيام بگم حالا نوبت توست اون هم از من زرنگتر گفت قبول نيست من نديدم .و من دوباره کارم رو تکرار کردم و اينبار نگه داشتم که گفت تا آخر درش بيار.من هم کامل شلوار رو پايين کشيدم و سرخ شده بودم اون هم همينطور بود همينطور روي تخت نشستم که اومد جلو اگه بگم کيرم از خجالت اندازه هسته خرما شده بود دروغ نگفتم بهش گفتم زود باش تو هم بکش پايين و بعد خودم شلوارم رو پوشيدم و بعد يه نگاه به اطرا ف انداختم که يه دفعه چشمم به بالا سرم افتاد و با يه نگاه همه چي رو فهميدم همسايه ديوار به ديوار ما يه پسر جوون داشت که بالا پشت بومشون کفتر نگه ميداشت.اون لعنتي از اول که روبرو رو ديد ميزد هواي ما رو هم داشته چرا که تا من رو ديد با يه حرکت سريع حرکتي کرد و همه کفترهاش پريدن پس تا حالا همونجا بوده.بدون اينکه ساناز بفهمه قضيه چيه گفتم بيا بريم تو يکي از اتاقهاي طبقه دوم .با هم پايين رفتيم ولي توي پاگرد گفت که ميخواد بره پايين من هم حس بچه بازيم گل کرد و دستمو انداختم و با يه حرکت سريع دامنشو کشيدم پايين . پاهاي يکدست سفيدش رو تا پاي شرتش تعقيب کردم چه حالي داشتم احساس کردم ناراحت نشده چون وقتي ميخواستم شرتش رو پايين بکشم مقاومتي نکرد و دستش که به اون گرفته بود رو شل کرد.فقط مي گفت زود باش .چي ديدم !!!!!! پوست برجسته يکدست سفيد که از وسط خطي بحالت چاک از اون گذشته بود .با قولي که ازش گرفتم براي ديدار بعد اميدوارتر شدم و اون هم سريع جمع و جور کرد و رفت پايين پيش بقيه.

پدر و دختر

سوييچ ماشين رو انداختم روميز و رفتم سر يخچال که يه غذايی گرم کنم و بخورم.با خودم گفتم شايد دخترم هم گشنش باشه و اونهم بخواد.برای همين رفتم سمت اتاقش که ازش سوال کنم.رسيدم دم در اتاقش.هر چی در زدم جواب نميداد.يه ذره گوش کردم ديدم داره صدای شير آب مياد.فهميدم که تو حمومه. درو باز کردم و رفتم تو.به دم درحومم که رسيدم قبل از اينکه صداش کنم از پنجره بالای در حموم توی حموم رو نگاه کردم.واای تقريبا همه چيز معلوم بود.اينقدر که تونستم حتی ببينم شرت پاشه و هنوز در نياورده.داشت سرش رو زيره دوش می شوست.از سر تا پاش رو از پشت شيشه خيلی هم واضح نبود نگاه می کردم. قدش حدوده ۱۶۵ سانت٫موهاش تقريبا بلند و باسنش که از کوچيکی يکم تاقچه بود رو تونستم ببينم.مونده بودم چيکار کنم که يهو يه فکری به ذهنم رسيد.آروم صداش کردم.جواب نداد.يکم بلند تر صداش کردم شنيد و گفت : بابا تويی٫بله ؟ منم مخصوصا يجوری که نتونه خوب بشنوه من چی ميگم و مجبور بشه برای اينکه بفهمه من چی ميگم در حموم رو باز کنه گفتم:آره.همينطور هم شد.اومد دم در و چونکه اصلا انتظار نداشت من خيلی نزديک به در وايساده باشم بهو در رو باز کرد و من تونستم خيلی سريع تو يه نگاه بدن خيس لختش رو از نزديک ببينم.خودش رو کشوند پشت در و دستهاش رو گذاشت لای سينه هاش که من نتونم خط سينش رو ببينم و سرش رو تا کمر آورد بيرون و گفت:بابا من نميدونستم تو اينقدر چسبيده به در وايسادی٫ترسيدم يهو.و با خنده ادامه داد:حتما ۲ ساعت هم هست که داری از پشت پنجره منو نگاه می کنی٫خب چيه؟منم که همينجوريش ديدونه شده بودم.اينم که هم از پشت پنجره و هم از نزديک ديده بودم٫وقتی ديدم با دستاش سينه هاش رو گرفته و تقريبا نوک سينه هاش از لای دستش زده بود بيرون و قشنگ ميشد تصور کرد که اگه الان دستاشو ور داره سينهاش چجوری ميزنه بيرون زبونم بنده بود که چی بگم.تو همين تصورها بودم که يهو بلند تر گفت:بـابــــا چيکار داشتی؟٫خوبه حالا تا ما يادمونه تو و مامان هميشه باهم ميرين حموم.يه جوری نگاه ميکنی بدن منو انگار تا حالا نديدی.منم که ديگه مجبور بودم يه چيزی بگم با يکم خنده گفتم:من و مامانت که با هم ميريم فرق داره.گفت:چه فرقی داره٫اونی که تو ميخوای رو مامان داره که.منم همين جور که سعی می کردم زاويه ديدم رو يه جوری تنظيم کنم که بتونم بدنش رو بيشتر ببينم جواب دادم: نه عزيزم٫خيلی فرق داره.مثلا مامانت که دستش رو ميزاره رو سينهاش٫سينهاش از لای دستش نميزنه بيرون ولی ماله خودتو نگاه کن.ببين همش ار لای انگشتات زده بيرون.گفت:يعنی ماله من از ماله مامان بهتره؟گفتم:تا اينجايی رو که من ديدم آره.و برای اينکه فکرش رو بيشتر به اون سمت ببرم گفتم:با مامان اينا که حرف زدي٫گفتن امروز نميان نه؟ خيلی خوب منظورم رو فهميد و گفت:نخير نميان٫شما خيالتون راحت باشه.قبل از اينکه فکر کنم الان چی بگم گفت:بابا يخ کردم٫يا بزار ما بريم تو يا شما هم تشريف بيارين.منم که ديدم خودش اينجوری ميگه گفتم:باشه.ما ميايم تو.اومدم برم تو که دستاشو از روی سينه هاش ورداشت و پيرهن منو کشيد و گفت:با لباس؟شما با لباس ميرين حموم؟پيرهن و شلوار و جورابم رو دراوردم و اروم رفتم تو.اول اون يکم بخاری که تو حموم بود چشمام رو يذره سوزوند.بعد از چند ثانيه که عادت کردم چشمام رو قشنگ باز کردم ديدم داره زيره دوش خودشو ميشوره.تا منو ديد که دارم بهش نکاه ميکنم گفت:آخيش بالاخره يکی پيدا شد پشت مارو قشنگ بشوره٫بابا بيا پشت منو بشور.صابون مايع رو ريختم رو شونهاش و همينطور که صابونه ميومد پايين با دستم پخشش می کردم و کل پشتش رو دستمالی کردم و شستم.از پشت از زيره بغلش دستمو بردم جلو.خورد به سينهاش.اول خيلی آروم سينهاشو با همون صابونی که تو دستم بود مالوندم بعد يهو هر دو تا سينش رو گرفتم تو دو تا دستام.اين کارو که کردم خودش آروم برگشت.هر چی خواستم لبش رو ببوسم نتونستم.گردنش رو خوردم و دستام رو هی ميبردم پايين تر.ماله من که ديگه به اوج بزرگی خودش رسيده بود رفته بود لاش پاهاش.اونم انگار از اين مسئله خيلی خوشش اومده بود پاهاش رو جمع ميکرد که ماله من رو بيشتر لای پاهای خودش حس کنه.منم تا ديدم از اين حالت خوشش اومده با يه دستم شرتم رو دراوردم.فقط با بدنش بازی ميکردم و دست ماليش می کردم.داشتم با نوک انگشتام با لای پاش بازی ميکردم که هم اون خيلی خوشش ميومد و هم خيلی داغ و کوچولو و مومويی بود که يهو محکم چسبوندمش به خودم و ماله خودم رو قشنگ گذاشتم لای پاهاش و با دو تا دستم باسنش رو گرفتم.باسنش خيلی قلمبه بود برای همين بيشترش ار لای دستم زده بود بيرون.اونم يه دستشو از پشت از لای پاش آورده بود جلو و ماله منو مومالوند به اونجای خودش.تو اين دست مالوندنها بوديم که بهش گفتم دولا شو و دستاتو بذار روی لبه وان و پاهاتو باز کن که من از پشت بذارم لای پاهات.همين کار رو کرد.هی خودم رو جلو عقب ميکردم و با دست ميزدم به زيره باسنش.چون تو حموم بوديم صداش خيلی ميپيچيد و من بيشتر خوشم ميومد.اومدم خودم رو دولا تر کنم که بتونم سيته هاش رو هم از پشت بگيرم که برگشت و گفت: بابا من حلقويم٫ميتونی راحت باشی.گفتم:جدی؟ گفت:آره٫ميتونی امتحان کنی و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد و با دستش ماله منو گرفت و اول مالوند به ماله خودش و خيلی راحت کرد تو.منم که ديدم اينجوريه با دو تا دستم اينور و اونور کمرش رو گرفتم و با دو تا انگشت شستم لای باسنش رو از پشت باز کردم و تا ته کردم تو.هی خودمو جلو عقب می کردم.اونم که تا حالا فقط آخو اوخ ميکرد ديگه داشت جيغ ميکشيد.هی ميگفت:وای نسا ٫وای نسا٫ادامه بده ادمه بده.منم تا ميتونستم محکم تر و تند تند تر ميکردم تو اونجاش.ديگه ماله من داشت ميومد.تا آخرين لحظه قبل از اينکه بياد ماله خودم رو تو ماله اون محکم نگه داشتم.بعد دراوردم و از پشت گذاشتم لای خط باسنش و آبم يهو ريخت لای پاش.اونم شروع کرد با دستش آب منو ميمالوند به همه جای پشتش.من همون جوری که از پشت دولا شده بود و لای پاهاشو باز کرده بود بوسش کردم و ار حموم اومدم بيرون.رفتم بالا تو حموم خودمون و يه دوش سريع گرفتم و اومدم پايين.ديدم يه حوله دور خودش پيچيده و داره با يه حوله ديگه موهاش رو خشک ميکنه.ازش پرسيدم توهم غذا می خوری برات گرم کنم؟ گفت آره خيلی گشنمه.منهم همه غذا رو گرم کردم و با هم خورديم و تو دلمون آرزو کرديم اونا از شمال زنگ بزنن بگن خيلی بهشون داره خوش ميگذره و يک هفته ديگه هم اونجا ميمونن.

Dastan3

خوب در اين قسمت می خواهم يک داستان سکسی بنويسم که آقا آرمين فرستاده و هر کس از اينجور داستانها خوشش نمياد خواندن اين قسمت را توصيه نميکنم چون من دوست دارم اينجا در مورد همه چيز بنويسم.
این داستان واقعیت دارد و توسط دوستم به دستم رسیده.
يه كافي نت 4 تا كامپيوتر ، مشتريها بطور معمول ميومدند و ميرفتند. يه دختر 18 ساله و خو شگل آمدو پشت با حسرت به كامپوتر ها نگاه ميكرد .ديدم دوست داره بايد اما يه چيزي مانعش ميشه. يه لحظه تصميم گرفت و اومد تو گفت آقا چطوري ميشه اينترنت كار كرد. ديدم دختر كنجكاويه معلوم بود بخاطر تعريفايي كه دوستاش كردن كنجكاو شده اينترنت رو تجربه كنه. گفتم چقدركامپيوتر ميدوني ، كمي مكث كرد گفت هيچي. ميخواستم باهاش بيشتر صحبت كنم بلند شدم گفتم بشين پشت اين كامپيوتر كمي ياد بيگير بعد. . اون نشست منم نشستم پيشش چه عطري داشت. كمي بهش ياد دادم و ميديم چقدر با علاقه داره حرفاي منو گوش ميكنه منم نگاش ميكردمو از زيبايش لذت ميبردم.ظهر بود منم گرسنه بودم گفتم فردا زودتر بيا كمي بيشتر كار كنيم اونم قبول كرد. چند روزي اومد يه مقدار هم اينترنت كار كرد.با هم خودموني شده بوديم يه وقت گفت به من سايتهاي سكسي رو چطوري ميتونم ببينم يه لحظه مكث كردم يه نقشه اي كشيدم گفتم اينجا نمي شه از بيرون ميان ميبينن از اين پله ها برو بالا تو اتاق يه كامپيوتر هست اونو روشن كن تا من بيام. اتاقي بود كه ظهر ها ميرفتم يه كم اونجا استراحت ميكردم. در مغازه رو بستم و رفتم بالا جلوي ميزم صندلي نبود رو تخت مينشستم و با كامپيوتر كار ميكردم. رو تخت پيشش نشستم. سايت worldsex رو اوردم و عكس هاشو بهش نشون دادم. حواسم هم بهش بود ديدم دستشو برد طرف كسش گذاشت روش و اروم جوري كه فكر ميكرد من نفهمم فشار ميداد. منم راست كرده بودم و از حال كردن اون حال ميكردم. اون يكي دستشو گذاشت رو شونم منم دستمو گذاشتم رو شونش حسابي حشري شده بود بهم نگاه كرديم. ازش لب گرفتم اونم چشاشو بسته بودو لب ميكرفت روسریشو برداشتم دگمه هاي مانتوشو بازكردم.دستمو بردم رو سينه هاش و ماليدمشون كم كم داشت نفس نفس ميزد. سينه هاش سفت شده بود چه پوست سفيدي داشت . لباساشو در اوردم هيچي نمي گفت فقط دوس داشت لذت ببره. خوابوندم رو تخت سينه هاشو مك ميزدم دستم بردم رو كسش از رو شرتش ماليدمشون. خواستم دستمو ببردم تو شرتش كه دستمو گرفت گفتم نترس ميدونم چيكار ميكنم.دستمو ول كرد بردم داخل شرتش و ماليدمشون لباشو بهم فشارميداد تا جيغ نزنه گفتم بهش راحت باش از نگاهش مييفهميدم كه چقدر حال ميكنه شورتشو در اوردم چه كس تميزي داشت . زبونمو بردم و اروم شرو كردم به ليس زدن بيشتر داش تكون میخورد و حال ميكرد كم كم داشت صداي جيغش ميومد. تااينكه به ارگاسم رسيدو يه جيغ بلند كشيد.من هنوز ابم نيومده بود لباسمو در اوردم رفتم روش پاهاشو كنار هم گذاشتم و كيرمو لاي پاش گذاشتم چه پاهايي داشت و ابم بعد از يه مدت اومد.يه مقدار همديگرو غرق بوس كرديم. بعد از اون روز هر چند وقت يه بار باهم يه حالي ميكرديم تا اينكه ازدواج كرد و رفت.
خوب از آرمين جان تشکر ميکنم به خاطر داستانش. اين جمهوری اسلامی همه چيز را ممنوع کرده حتی آزادی جنسی.

Dastan2

من در حدود 8 سال با دختر داييم فاصله دارم يعني كوچكترم ، راستش ما با خانواده داييم خيلي قاطي هستيم و چون خونمون نزديكه زياد رفت و آمد داريم.دختر داييم الان 27 سالشه و هنوز مجرده.مثل هميشه يه روز رفتم خونه ي داييم تا با پسر داييم بازي كنم زنگ زدم كسي در رو باز نكرد پس از جند دقيقه وقتي خواستم برگردم برم ديدم دختر داييم در رو باز كرد. رفتم تو كسي خونه نبود پرسيدم گفت كه رفتن بيرون بشين الان ميان بعد خودش رفت حموم و من شروع كردم با كامپيوتر كار كردن كامپيوتر تو اتاق دختر داييم بود دختر داييم از حموم بيرون اومد و با حوله اومد تو اتاق و بدون اينكه توجه كنه من اونجا هستم حوله رو باز كرد و لخت وايستاده بود ازش پرسيدم موزيك ها كجاست اون گفت وايستا بيارمش و لخت رفت و اورد منم اصلا به روم نمي اوردم اون قبلا هم با من زياد شوخي ميكرد مثلا وقتي خواب بودم ميومد و روم ميخوابيد يا وقتي ويشتم ميومد رو پاهام مي نشست بعد گفت رضا گفتم چيه گفت بعد از ظهر بايد برم تولد دوستم ببين اين لباسها بهم مياد؟ بعد همونطور كه لخت وايستاده بود يكي يكي لباسها رو بهم نشون مي داد تا من گفتم ابن يكي خوبه و اون بدون توجه به من يه شورت و كرست سفيد پوشيد و شروع كرد به آرايش ، همونطوري كه آرايش ميكرد گفتم خوشگل شدي ها ! گفت بودم تازه فهميدي بهش گفتم چرا خط لب نمي كشي قشنگه گفت نمي تونم دستم ميلرزه خراب ميشه گفتم ميخواي من بكشم اونم گفت متمئني ميتوني؟ گفتم آره منم رفتم جلو و مداد رو گرفتم و شرو كردم براش خط لب كشيدم عجب لبي بود خيلي دوس داشتم ازش يه بوس بگيرم وقتي تموم شد گفتم من خسته ام مبرم بخوابم تا داداشت بياد تازه داشت چشمم گرم ميشد كه مثل هميشه شوخيش شرو شد اومده بود و روم خوابيده بودش و ميكردم كيرمو لاه لپاي كونش . آخه اون موقه راست كرده بودم . اونم به روش نمي اورد. آخه كلا بخياله اين حرفا بود حتي جلوي مهمونا و غريبه ها هم لباساي باز مي پوشيد.تو همون حال گفتم اين بهترين موقست و كيرمو فشار دادم به طرف كونش اونم گفت چيه خوشت اومده؟من گفتم مگه تو دوس نداري؟ اونم گفت چرا ، كي بدش مياد ولي الان نه بزار بعدا بهت ميگم بعد بلند شد و بدون توجه به من و كاري كه كرده بودم رفت تو اتاقش ، داييم اينا همه اومدن و اونم رفت به تولدروز بعد ديدم مامانم ميگه رضا بيا بهناز باهات پايه تلفن كار داره ، رفتم گوشي رو برداشتم بدم سلام و احوال پرسي گفت همين الان بيا منتظرتم ونزاشت من حرفي بزنم خداحافظي كرد.مامانم كفت چيكارت داشت گفتم كامپيوتر خراب شده ميرم درستش كنم و سريع رفتم در خونشون درو باز كرد رفتم توعجب لباسي پوشيده بود تا ديدمش داشت آبم ميومد چه برسه كه ....يه لباس با تورهاي بزرگ كه پيرهن وشلوار با هم بود بدون شورت و كرست پوشيده بود . همه چيش پيدا بود تا رفتم تو گفت سلام و لباسم خوبه كيرتو راست كرده؟دستمو گرفت برد رو تخت منم شرو كردم به لب گرفتن و همين جوري رفتم پايين خوردن سرسينه هاش لباسش توري بود و هر مبعش 10×10 بود و راحت بدون اينكه نيازي باشه درش بياره ميشد همه كار كرد رفتم پايين تر رسيدم به كسش پاهاشو باز كرد.عجب كسي داشت شرو كردم به خوردن كسش و با انگشت ميكردم نو كونش كيرمو در اوردم و زدم به لباش گفت مودب باش و شروع كرد به ساك زدن حالي به حالي ميشدم تا ديدم آبم داره مياد از دهنش در اوردم و برش گردوندم كارشو خوب بلد بود كوشو داد بالا و منم توري لباسشو زدم كنار و كردم تو كونش اونقدر انگشت كرده بودم كه گشاد شده بود و ديدم آبم داره مياد بهش گفتم و اون گفت بريز رو كمرم نريزي تو هامنم آبمو ريختم رو كمرش بعدش برگشت و با دستمال كيرمو تميز كرد و گفت سريع برو خونتون ، منم بايد برم حموم . سعي كن چيزي هم يادت نياد و منم رفتم از دفعه ي بعد كه ميديدمش اصلا به روش نمي اوردم ولي جاهايي كه تنها بوديم راحت ميزاشت بمالونمش و يا انگشت كنم يا اونم كيرمو ميماليد اينكارو هنوزم ادامه ميدم.

Dastan1

سال پيش خونمون عوض کرديم اومديم خيابون ۳۲ سعادت ( يک خونه دو طبفه ) اولش قرار بود من تو طبفه دوم زندگی کنم بعد بابام راضی نشد و خونه را داد اجاره ....
بعد از چند هفته يک زن و مرد جوون سرو کلشون پيدا شد ... خانواده ما هم چون فکر می‌کرد اينا جوونند و احتياچ به کمک دارند شزوع کرد به کمک کردن به اينا و به قول معروف رفت و آمد باهاشون پيدا کرديم ... حدود سه ماهی گذشت و ما هم تو کف اين خانم بوديم ... وای ... دختری ۲۵ ساله با چشمهای ابی و موهای بور و پستونهای قلمبه و يه کون چاقالو .. اوه هر روزم يک لباس لختی می‌پوشيد و می‌اومد حياط ٬ به قول خودش با ما ورزش کنه !!! ديگه تو اين چند ماه کار من اين شده بود روزی دو سه بار بجلقم .... تا اينکه................................
يکی از فاميلا تو شهرستان مرد و همه رفتن شهرستان غير بنده ( البته بايد بگم منوچهر شوهر مريم بازرگان بود و همش تو ترکيه کس می‌کرد)
ساعت ۱۰.۵ شب بود که ديدم تلفن صداش در اومد :
مريم بود می‌گفت شير حموم خراب شده و خونه را آب بر داشته آگه ميتونی بيا بالا درستش کن .. مام از خدا خواسته زديم بالا ....
ديدم در بازه يه صدا زدم گفت بيا تو برو حموم ... رفتم ديدم شير بازه رفتم دست انداختم ديدم بسته ميشه .... همين که بر گشتم ديدم خانم لخت واستاده جلوم ...
آروم اروم اومد جاو وخودش چسبوند به من .... همچين زبونش را کرده بود تو دهنم
که داشتم خفه ميشدم ... ديگه نفهميدم چی شد ... ديدم روش خوابيدم دارم پستوناش را می‌خورم وای مثل کيرم سفت بود با نوک شير کاکائويی
۱۰ دقيقه بعد رو کسش بودم اينفدر زبون کرده بودم توش که يهو جيغ زد بکن ٬ بکن توش .... منم لنگاشو دادم هوا و کيرم و کردم توش ... برو جلو بيا عقب ...
بعدشم اون اومد بالا و خودش را رو کيرم بالا و پايين کرد ....
۱۲.۵ اينا بود که از کون می‌ذاشتمش ( دهنم صاف شده بود ) خيلی قوی بود
خلاصش اينکه نذاشت از کونش در بيارم و گقت بريز تو ما هم گفتيم چشم و بله...
تا صبح کنار هم خوابيديم و با هم وررفتيم و بعدش دوباره صبح که صبحونه را زديم حشرش زد بالا و همش از اول (گاييده شدم ) ولی حالی کردم ...
فقط اينو بگم که يک هفته ای از اينجا رفتن و سر من بی کلاه مونده

آرش و دخترخاله

اين داستان را آرش جون برامون از تهران ارسال کرده باهم داستانش را می خونيم
من آرش هستم ۱۷ سالمه و کلاس سوم دبيرستان اين اولين بار است که من دارم ماجرای سکسی که انجام داده ام را می نويسم خلاصه اگه ايرادی داره به بزرگواری خودتون ببخشيد من يه دختر خاله دارم اسمش ساراست اونم همسن منه هرچی از کس اين دختر براتون تعريف کنم بازم کم گفتم حدود دوسال است که دارم نقشه می کشم تا اونو بکنم هرشب خواب می بينم که کيرم را توی کس تپل و سفيدش کردم روزی صدبار به خاطرش جلق می زنم خلاصه بعد از مدتها شب سکس من و سارا فرار رسيد ماجرا از اينجا بود که اون شب شب عروسی يکی از اقوام نزديکمان بود قرار شد تا خانواده سارا به خانه ما بيايند تا از اينجا به مراسم عروسی برويم حدود ساعت ۶ بعداز ظهر به خانه ما آمدند سارا يکسره به اتاق خواهرم رفت تا با او آماده رفتن شودمنم برای اينکه يه حالی بکنم سينی چای را برداشتم و ابتدا تعارف شوهرخاله و خالم کردم و بعد يکسره به اتاق خواهرم بردم يکدفعه بدون صدا در اتاق را باز کردم وای خدای من چی می ديدم سارا يه دامن تنگ و دکمه دار با يه زيرپوش رکابی پوشيده بود و چند تا از دکمه های دامنش باز بود و من به راحتی تونستم شورت سفيد اونو ببينم يه جوراب شلوار شيشه ای هم پا کرده بود و روی شرتش کشيده بود سارا و خواهرم تا منو ديدند يکدفعه به خودشون اومدند سارا سريع مانتوش را پوشيد و منم چای را تعارف کردم و می خواستم روی تخت خواهرم بنشينم که خواهرم از من خواست برم بيرون اينجا حسابی از دست خواهرم عصبانی شده بودم کيرم به قدری بزرگ شده بود که ديگه داشت شلوارم را پاره می کرد دردسرتون ندم خلاصه همراه خانواده خالم رفتيم عروسی که توی يه تالار بزرگ بود حدود يه ساعتی که نشستم پا شدم و با پسر عمم رفتيم توی سالن زنانه تا حال کنيم اونجا يه عالمه کس های باحال و لخت می ديدم کلی حال کرديم ديگه کاملا حشری شده بودم تصميم گرفتم يه سر به خونمون بزنم چون خونمون نزديک اين تالار بود چند دقيقه بعد از اينکه اومدم خونه ديدم يه نفر داره زنگ در را می زنه آيفون را که برداشتم صدای سارا را شنيدم خيلی هيجان زده شدم از پشت پنجره ديدم که سارا تنهاست اومد داخل و کفش های پاشنه بلندش را از پاش بيرون آورد و اومد روی مبل نزديک من نشست گفتم واسه چی اينجا اومدی گفت يه کم حالم ناخوش شد اومدم خلاصه منم خواستم از فرصت استفاده کنم ولی تخمش را نداشتم که درباره سکس صحبت کنم تصميم گرفتم که ابتدا از جوک های ترکی شروع کنم بعد از اينکه يه کم از اين جوکهای کسشعری تعريف کردم وارد جوک های سکسی شدم و ديدم که سارا هم خيلی خوشش اومده و داره با صدای بلند خنده می کنه (صدای خندش کيرم را نوازش می داد) سارا هم يه جوک باحال سکسی برام تعريف کرد بعد بهش گفتم دوست داری بريم پشت کامپيوتر و اينترنت حال کنيم اونم قبول کرد توی اولين فرصتی که کانکت شدم يکسره وارد جييگر دات کام شدم که اون روز يه عکس سکسی باحال توی صفحه اصليش گذاشته بود يکدفعه سارا به من پيشنهاد کرد که دوست داری با هم سکس داشته باشيم منم از خدا خواسته قبول کردم اين بهترين لحظه زندگيم بود هردويمون بلند شديم و از همديگه لب گرفتيم سارا کلی رژ لب روی لبهاش کشيده بود و لبهاش را قرمز قرمز کرده بود بعد از اين روی مبل خوابوندمش و پيراهنش را بيرون آوردم زير زير پوش رکابيش يه سوتين نارنجی رنگ بسته بود اون را هم باز کردم و يکدفعه پستونهای سفيد و قشنگش توی دستم اومد اول يه کم پستوناش را ليس زدم و بعد مالشش دادم اونم خيلی خوشش اومده بود ديگه بعد از اين رفتم سراغ اصلی ترين چيز يعنی کس تپلش ابتدا دکمه های دامنش را باز کردم و دامنش را پرت کردم اونطرف بعد جوراب نازک مشکی رنگش را بيرون آوردم ديگه اصلا هيچی حاليم نبود هنوز هيچ کار نکرده داشت آبم بيرون می يومد فقط يه شورت سفيد توری پايش بود که با گلهای قرمز گلدوزی شده بود شرتش را بيرون آوردم و يه نوار بهداشتی زير کسش بسته بود که يه کم هم خونی بود ابتدا شرتش را نزديک بينيم آوردم و بو کردم خيلی بوی خوبی می داد تا حالا بو به اين معطری نديده بود نوار بهداشتيش را هم کناری گذاشتم از بوی گند نوار بهداشتيش داشتم خفه می شدم ولی همين بوی گند منو حشری تر می کرد حالا ديگه سارا کاملا لخت بود کيرم را به آرامی درون دهن سارا کردم اونم با اشتياق تمام برام ساک می زد يه پنج دقيقه ای اين کار را برام تکرار کرد کيرم ليز ليز شده بود خلاصه کير را از دهانش بيرون کشاندم سارا بهم گفت حواست باشه من هنوز دخترم و پرده دارم مواظب باش توی کسم نکنيا منم با اشتياق گفتم حتما مواظبم. رفتم و روی يه صندلی نشستم و سارا هم در حالی که رويش طرف من بود اومد و روی کير من نشست يه کم برام سنگين بود اما اصلا حواسم نبود کير ليزم را به آرامی درون سوراخ کون تنگش کردم اول کار که کيرم داخل نمی شد ولی به آرامی داخل سوراخش کردم سارا هم با صدای بلند جيغ می کشيد آخ آخ می کرد و می گفت آخ کسم کسم کسم پاره شد منم در حاليکه کيرم را توی سوراخ کونش کرده بودم لبهام را روی لبهای سارا می کشيدم و با پستوناش بازی می کردم ديگه سوراخ کونش برام گشاد شده بود ايندفعه ديگه سريع کيرم را داخل کونش می کردم و بيرون می آوردم جيغ های بلند و نفس نفس زدن هاسی سارا هم باعث می شد تا تندترش کنم ديگه کم کم داشت آبم بيرون ميو مد منم کيرم را از کون سارا بيرون آوردم و سارا هم از روی کير من بلند شد. منم سريع رفتم دستشويی تا آب کيرم را اونجا خالی کنم آخه اگه همونجا خالی می کردم اتاقم بو می گرفت. خلاصه بعد از اينکه از دستشويی بيرون آمدم ديدم سارا بيحال روی مبل خوابيده و داره آخ آخ می کنه و سوراخ کونش را می مالونه منم رفتم و يکم ديگه با دستام روی کسش می کشيدم و يه کم کسش را توی پنجه می گرفتم و خيلی خيلی بهم حال داد آخر کار هم به سارا کمک کردم تا لباس هايش را پوشيد و با هم به عروسی برگشتيم از اين دفعه هروقت چشم من و سارا توی هم می افتاد لبخند می زديم من بعد از اين نيز بارها با سارا سکس داشتم تا اينکه سارا با پسر خالم از دواج کرد و سکس من و اون تموم شد

من و دوستم + خواهرش

يكي از دوستاي من يه بچه خوشگل كوني و يك خواهر خوشگل داره كه لنگه اش پيدا نمي شه. اين خواهر كه اسمش هم كيانا است از برادرش كاميار 2 سال كوچيكتره. خودش رو هفت هشت باري كردم ولي اين چند وقته دلم خواهرش رو مي خواست. واسه همين دنبال يه موقعيت مي گشتم تا اين كه يه روز كاميار زنگ زد و گفت كه جمعه جشن تولد منه و من را هم دعوت كرد.جمعه كه شد يه فكري به ذهنم رسيد و زنگ زدم و گفتم كه كار دارم و اگر اشكالي نداره فردا مي آم. بعد از جشن تولد يكي از دوستام كه دعوت بود زنگ زد و گفت جات خالي سه ساعت باهاش حال كرديم و وقتي مي آمديم داشت از هوش مي رفت. من هم يك كم دلم سوخت ولي فكر فردا و كيانا بهم روحيه مي داد. فردا كه شد يه كاندوم از تو وسايل هام برداشتم و رفتم. وقتي كه رسيديم رفتيم جلوي كامپيوتر نشستيم و شروع كرديم به ور رفتن تا اين كه خواهرش برامون كيك آورد و بعدش نشست كنار كاميار و كار هاي ما را تماشا كرد. منم حالم گرفته شد چون تا اون موقع دستم زيركاميار بود و با آمدن كيانا به اجبار دست از كار كشيدم. بعدش براي اين كه كاميار رو دست به سر كنم گفتم كه سجاد زنگ زده و باهات كار سكسي داره و اون هم از خدا خواسته با عجله رفت اونجا. حالا من وكيانا تنها بوديم. خواهرش كه بعد از رفتن كاميار دست من رو خونده بود مي خواست به بهانه اي بره بيرون ولي من مانع شدم و گفتم كاميار شما را به دست من سپرده. كيانا هم حسابي ترسيده بود و مي خواست داد و فرياد راه بندازه و من رو مجبور كرد كه دهنش رو ببندم. بعدش هم به زور خوابوندمش زمين. اون يك شلوار مشكي نازك خيلي تنگ تنش بود كه از روي آن مي شد كاملاً كس قشنگش رو ديد و يك پيراهن نسبتاً گشاد نارنجي و يك مانتو هم روي اين ها. من هم خودم رو انداختم روش و مانتوش رو به زور در آوردم و كيرم رو كه حالا حسابي بلند شده بود محكم مي ماليدم روي شلوارش. بعد براي اين كه اون هم راضي باشه و با من همراه بشه چرخوندمش و از روي شلوارش كيرم رو كه از راه زيپ شلوارم در آورده بودم مي ماليدم روي چاك كسش. اين كار من باعث شد تقلا كردن و جيغ كشيدن هاش تبديل به اوف اوف هاي مكرر بشه و چند لحظه بعد به من اشاره كرد كه دهانش را باز كنم و من هم اين كار را كردم و او در كمال شگفتي شروع كرد به لب گرفتن و ليس زدن صورتم، من هم همراهيش كردم. پس از چند لحظه كيرم را محكم گرفت تو دستش و شروع كرد به ساك زدن، انقدر ماهرانه اين كار را انجام مي داد كه انگار ده ساله كه جندس. من هم كه داشتم از حشري ميمردم شروع كردم به مالوندن پستون هاش. بعد از يك خورده ساك زدن كيرم را در آورد و تف كرد روش و گفت كه تا انزال نشده كيرم را تو كسش كنم، من هم كه ديگه آبم داشت در مي آمد كاندوم را كشيدم روي كيرم و فرستادمش داخل كس كيانا و با تمام قدرتي كه برام مونده بود تلمبه زدم. وقتي كه آبم در آمد اون فوري كيرم را بيرون كشيد و كاندوم را در آورد و گذاشت دهنش تا مك بزنه. من هم كه ديگه داشتم از حال مي رفتم خودم رو انداخم روي پستون هاي گرم كيانا و در همون حال پستون هاش رو مي خوردم. بعد از چند دقيقه متوجه ساعت شدم و سريع لباس هام رو پوشيدم و نشستم پشت كامپيوتر تا كاميار بياد و براي نهمين بار حساب اون رو هم برسم. كيانا هم رفت حمام تا خودش رو بشوره.

رضا و دوست دخترش مينا

اسم من رضا است و يك دوست دختر به نام تينا دارم. تينا دختر فوق العاده خوشگل و سر به زيري است. ما خيلي صميمي هستيم و هر روز به خانه همديگه مي ريم اما تا حالا حتي فكر سكس با اون رو نمي كردم تا اين كه اين روز هاي آخر خيلي با هم خودموني شديم و تينا حتي جلوي من لباس عوض مي كرد و به طريقي مي خواست توجه من را كه تا به آن موقع حتي بهش چپ نگاه نكرده بودم را جلب كند. پسر جماعت هم جوري كه اگر دختري روي خوش بهش نشون بده مي خواد سوارش بشه. من كه تا اون موقع جلوي خودم رو گرفته بودم داشتم از عقده نكردن يه چنين دختر نازنازي خوشگلي ميمردم به خاطر همين اين كمبود را در صحبت هام با اون جبران مي كردم و اون را به خودم مي چسباندم جوري كه خيلي تابلو نشه كه دارم باهاش حال مي كنم. با اين اتفاقات هر روز و هر روز حرس من به كردن تينا بيشتر مي شد تا اين كه يه روز رفته بودم خونشون و اون يه خورده كه پهلوم نشست گفت همين جا بشين تا من برم حموم و برگردم من هم كه جز دادن جواب آره كاري را بلد نبودم. چند دقيقه از رفتن تينا نگذشته بود كه من كنجكاو شدم كه يه نگاهي به آلبوم شخصي اون بندازم براي همين رفتم و اتاق رو زير و رو كردم و بالاخره آلبوم را پيدا كردم. روي صفحه اول آلبوم عكس تينا بود كه فقط يه تي شرت و يه شلوارك تنش بود. اين عكس خيلي من را حشري كرد براي همين با حرس صفحات آلبوم را ورق مي زدم و دوست داشتم به عكس هاي جالب تري برسم و وقتي هم كه عكس جالبي پيدا مي كردم كيرم را از توي شلوارم در مي آوردم و محكم مي ماليدم روي آلبوم تا اين جوري عقده هام خالي بشه و شهوتم بخوابه اما بر خلاف تصورم با اين كار خيلي بيشتر دوست داشتم اون را بكنم. تا اين كه از ورق زدن آلبوم خسته شدم و با پررويي رفتم جلو در حمام و از سوراخ در داخل حمام را نگاه كردم. او داشت لباس مي پوشيد ولي اون لحظه اي كه من رسيدم اون هنوز لخت لخت بود. من هم كه ديگه نمي تونستم جلوي خودم را بگيرم لاي در حمام را باز كردم تا تصوير بهتري از اون را ببينم فكر كنم اون هم فهميد كه من در حموم را باز كردم به خاطر همين بيشتر خودش رو نشون من مي داد من هم كه همان پشت در انقدر كيرم ماليده بودم كه آبم داشت در مي آمد. يه هو از توي حموم يه صدايي آمد كه مي گفت رضا بيا تو. من هم كه انگار منتظر اين صدا بودم فوري در را باز كردم و وارد حمام شدم. تينا فقط يه شرت صورتي تور دار تنش بود كه من را از بدو ورودم مجذوب خودش كرده بود و اصلاً توجهي به حرف هاي مينا نداشتم تا اين كه بالاخره اون با صداي بلند من را صدا زد و من هم مثل كسايي كه تا حالا خواب بودم پريدم بالا و به خودم آمدم. تينا هم كه ديگه دوست نداشت من برم تو اون حس و حال فوري گفت برو تو اتاقم لباس هات را در بيار تا من بيام. من هم مثل اين كه فقط اون يه جمله را شنيده بودم سريع خودم را به اتاقش رسوندم و لخت شدم تا اون بياد. بعد از چند لحظه تينا با بدني كاملا برهنه وارد اتاق شد. من هم كه تا به اون موقع نه سكس كرده بودم و نه فيلم سوپر زياد نگاه كرده بودم و چيز زيادي سرم نمي شد خودم رو انداختم بغل تينا و شروع كردم به لب گرفتن و با دستام كسش رو مي ماليدم. بعد از يه خورده لب گرفتن شروع كردم به خوردن پستوناش و اون هم كيرم را محكم لاي پاهاش مي كرد و در مي آورد. بعد رسيدم به كسش و يه خورده با چوچولش بازي كردم اون هم آخ و اوفش در آمده بود براي همين ديگه معطلش نكردم و كيرم رو گذاشتم جلوي كسش و با فشار زيادي نصف اون را فرستادم توش و تلمبه زدم اون هم جيغ مي زد. يه خورده كه ادامه دادم ديدم كه اون داره براي دومين بار ارگاسم مي شه ولي جالب اين بود كه من هنوز ارضا نشده بودم. چند لحظه بعد از ارگاسم شدن مجدد اون آب من داشت در مي آمد براي همين كيرم را در آوردم و گذاشتم جلوي دهنش. اولش گفت شوره ولي بعد خوشش اومد. بعدش جفتمون نشستيم رو تخت و خودمون را تميز كرديم. تينا دوباره رفت حمام و من منتظر شدم تا اون بياد و روابط دوستانمون را ادامه بديم. راستي يادم نره بگم كه از اون به بعد دوستي ما شكل ديگري به خودش گرفت.

سکس با مامان

از وقتی که يادم مياد شبها پيش مامانم ميخوابيدم.مامانم عادت داشت فقط بايک شورت بخوابه.منم شبها قبل از خواب کلی با هاش ور ميرفتم البته اونم هميشه با دودول من بازی ميکرداين موضوعبرای من عادی بود و هيچ احساس خاصی نداشتم چون اينجوری بزرگ شده بودم تا اينکه يروز يک فيلم سوپر تو خونه پيدا کردم(بماند از کجا وچه جوری)مشغول نگاه کردن شدم وقتی فيلمو ديدم يجورايی شدم ی احساسهايی تو وجودم بيدار شدن سعی کردم بهش فکر نکنم ولی شب موقع خواب تصاوير جلوی چشمم بود مخصوصا وقتی مامانم اومد بخوابه و لخت شد داشتم ديوونه ميشدم ولی بهروی خودم نياوردم مامان مثل هر شب اومد منو بوسيد بعد دستشو برد سمت دودولم(کاملا سيخ بود) که مثل هميشه باهام شوخی کنهوقتی ديد سيخه گفت ديگه کمکم داری بزرگ ميشی ديگه بايد جدا از من بخوابی.گفتم از کجا فهميدی بزرگ شدم گفت از اونجايی که دودولت سيخ شدهگفتم من که هر شب دودولم سيخ ميشه گفت اره ولی بعد از اينکه من باهاش بازی ميکنم منم از ترس اينکه نگه جدا ازم بخواب گفتم اخه امشب خودم باهاش بازی کردم خلاصه موضوع ختم به خير شدبعد شروع کردم ور رفتن با سينه های باحال مامانم اونم بادودول من بازی ميکردبهش گفتم چرا وقتی بادودولم بازی ميکنی سيخ ميشه مونده بود چی بگه ولی برای اينکه من حساس نشم گفت چون خوشت مياد.منم که منتظره فرست بودم که به قسمت ممنوعه مامان دستگفتم ميخوای منم يک کاری کنم که خوشت بيادگفت چی کار منم بدون معطلی دستم گذاشتم رو کسش وگفتم اينجوری دستمو زد کنار گفت نميشه گفتم چرا گفت اخه من که دودول ندارمگفتم ولی تو فيلم اقاه اينجای خانوم رو ميماليد با تعجب گفت تو کدوم فيلم گفتم همون که تو کمدت بودگفت چرا نگاه کردی اون فيلم بديهگفتم اگه بده چرا خودت نگاه ميکنيبرای اينکه ادامه ندم گفت ديگه نگاه نکنی منم گفتم باشه حالا اينجاتو بمالم گفت نه منم ناراحت شدم گفتم پس منم ميرم مال شراره (خواهر بزرگم)رو ميمالم اونم برای اينکه من فکر نکنم چيزه مهمی گفت شوخی کردم بيا ماله خودمو بمال منم دستمو گذاشتم رو کسشو هر چی تو فيلم ديده بودم انجام دادم مامانم هم هی خودشو تکون ميداد بعداز چند دقيقه شورتشو در اورد منم وقتی دستم به اون کس داغو خيس خورد داشتم ديوونه ميشدم مامان به ناله کردن ترسيدم دستمو برداشتم گفتم چيزی شده گفت نه داره خوشم مياد بمال توشو بمال منم شروع کردم اما ايندفعه توشو بعد چند دقيقه مامان چندتا تکون خوردو بيحال افتاد گفت بسه گفتم خوشت اومد گفت خيلی اخه ۱۰ سال بود که خوشم نيومده بود گفتم پس چرا وقتی من خوشم مياد مثل شما بيحال نميشم گفت تو هنوز کوچيکی چند وقت ديگه تو هم ميشی. خلاصه سکس منو مامان ازاون شب شروع شد وبه بقيه اعضا خانواده هم رسيد....

Saturday, January 31, 2004

آرش و دخترخاله

اين داستان را آرش جون برامون از تهران ارسال کرده باهم داستانش را می خونيم
من آرش هستم ۱۷ سالمه و کلاس سوم دبيرستان اين اولين بار است که من دارم ماجرای سکسی که انجام داده ام را می نويسم خلاصه اگه ايرادی داره به بزرگواری خودتون ببخشيد من يه دختر خاله دارم اسمش ساراست اونم همسن منه هرچی از کس اين دختر براتون تعريف کنم بازم کم گفتم حدود دوسال است که دارم نقشه می کشم تا اونو بکنم هرشب خواب می بينم که کيرم را توی کس تپل و سفيدش کردم روزی صدبار به خاطرش جلق می زنم خلاصه بعد از مدتها شب سکس من و سارا فرار رسيد ماجرا از اينجا بود که اون شب شب عروسی يکی از اقوام نزديکمان بود قرار شد تا خانواده سارا به خانه ما بيايند تا از اينجا به مراسم عروسی برويم حدود ساعت ۶ بعداز ظهر به خانه ما آمدند سارا يکسره به اتاق خواهرم رفت تا با او آماده رفتن شودمنم برای اينکه يه حالی بکنم سينی چای را برداشتم و ابتدا تعارف شوهرخاله و خالم کردم و بعد يکسره به اتاق خواهرم بردم يکدفعه بدون صدا در اتاق را باز کردم وای خدای من چی می ديدم سارا يه دامن تنگ و دکمه دار با يه زيرپوش رکابی پوشيده بود و چند تا از دکمه های دامنش باز بود و من به راحتی تونستم شورت سفيد اونو ببينم يه جوراب شلوار شيشه ای هم پا کرده بود و روی شرتش کشيده بود سارا و خواهرم تا منو ديدند يکدفعه به خودشون اومدند سارا سريع مانتوش را پوشيد و منم چای را تعارف کردم و می خواستم روی تخت خواهرم بنشينم که خواهرم از من خواست برم بيرون اينجا حسابی از دست خواهرم عصبانی شده بودم کيرم به قدری بزرگ شده بود که ديگه داشت شلوارم را پاره می کرد دردسرتون ندم خلاصه همراه خانواده خالم رفتيم عروسی که توی يه تالار بزرگ بود حدود يه ساعتی که نشستم پا شدم و با پسر عمم رفتيم توی سالن زنانه تا حال کنيم اونجا يه عالمه کس های باحال و لخت می ديدم کلی حال کرديم ديگه کاملا حشری شده بودم تصميم گرفتم يه سر به خونمون بزنم چون خونمون نزديک اين تالار بود چند دقيقه بعد از اينکه اومدم خونه ديدم يه نفر داره زنگ در را می زنه آيفون را که برداشتم صدای سارا را شنيدم خيلی هيجان زده شدم از پشت پنجره ديدم که سارا تنهاست اومد داخل و کفش های پاشنه بلندش را از پاش بيرون آورد و اومد روی مبل نزديک من نشست گفتم واسه چی اينجا اومدی گفت يه کم حالم ناخوش شد اومدم خلاصه منم خواستم از فرصت استفاده کنم ولی تخمش را نداشتم که درباره سکس صحبت کنم تصميم گرفتم که ابتدا از جوک های ترکی شروع کنم بعد از اينکه يه کم از اين جوکهای کسشعری تعريف کردم وارد جوک های سکسی شدم و ديدم که سارا هم خيلی خوشش اومده و داره با صدای بلند خنده می کنه (صدای خندش کيرم را نوازش می داد) سارا هم يه جوک باحال سکسی برام تعريف کرد بعد بهش گفتم دوست داری بريم پشت کامپيوتر و اينترنت حال کنيم اونم قبول کرد توی اولين فرصتی که کانکت شدم يکسره وارد جييگر دات کام شدم که اون روز يه عکس سکسی باحال توی صفحه اصليش گذاشته بود يکدفعه سارا به من پيشنهاد کرد که دوست داری با هم سکس داشته باشيم منم از خدا خواسته قبول کردم اين بهترين لحظه زندگيم بود هردويمون بلند شديم و از همديگه لب گرفتيم سارا کلی رژ لب روی لبهاش کشيده بود و لبهاش را قرمز قرمز کرده بود بعد از اين روی مبل خوابوندمش و پيراهنش را بيرون آوردم زير زير پوش رکابيش يه سوتين نارنجی رنگ بسته بود اون را هم باز کردم و يکدفعه پستونهای سفيد و قشنگش توی دستم اومد اول يه کم پستوناش را ليس زدم و بعد مالشش دادم اونم خيلی خوشش اومده بود ديگه بعد از اين رفتم سراغ اصلی ترين چيز يعنی کس تپلش ابتدا دکمه های دامنش را باز کردم و دامنش را پرت کردم اونطرف بعد جوراب نازک مشکی رنگش را بيرون آوردم ديگه اصلا هيچی حاليم نبود هنوز هيچ کار نکرده داشت آبم بيرون می يومد فقط يه شورت سفيد توری پايش بود که با گلهای قرمز گلدوزی شده بود شرتش را بيرون آوردم و يه نوار بهداشتی زير کسش بسته بود که يه کم هم خونی بود ابتدا شرتش را نزديک بينيم آوردم و بو کردم خيلی بوی خوبی می داد تا حالا بو به اين معطری نديده بود نوار بهداشتيش را هم کناری گذاشتم از بوی گند نوار بهداشتيش داشتم خفه می شدم ولی همين بوی گند منو حشری تر می کرد حالا ديگه سارا کاملا لخت بود کيرم را به آرامی درون دهن سارا کردم اونم با اشتياق تمام برام ساک می زد يه پنج دقيقه ای اين کار را برام تکرار کرد کيرم ليز ليز شده بود خلاصه کير را از دهانش بيرون کشاندم سارا بهم گفت حواست باشه من هنوز دخترم و پرده دارم مواظب باش توی کسم نکنيا منم با اشتياق گفتم حتما مواظبم. رفتم و روی يه صندلی نشستم و سارا هم در حالی که رويش طرف من بود اومد و روی کير من نشست يه کم برام سنگين بود اما اصلا حواسم نبود کير ليزم را به آرامی درون سوراخ کون تنگش کردم اول کار که کيرم داخل نمی شد ولی به آرامی داخل سوراخش کردم سارا هم با صدای بلند جيغ می کشيد آخ آخ می کرد و می گفت آخ کسم کسم کسم پاره شد منم در حاليکه کيرم را توی سوراخ کونش کرده بودم لبهام را روی لبهای سارا می کشيدم و با پستوناش بازی می کردم ديگه سوراخ کونش برام گشاد شده بود ايندفعه ديگه سريع کيرم را داخل کونش می کردم و بيرون می آوردم جيغ های بلند و نفس نفس زدن هاسی سارا هم باعث می شد تا تندترش کنم ديگه کم کم داشت آبم بيرون ميو مد منم کيرم را از کون سارا بيرون آوردم و سارا هم از روی کير من بلند شد. منم سريع رفتم دستشويی تا آب کيرم را اونجا خالی کنم آخه اگه همونجا خالی می کردم اتاقم بو می گرفت. خلاصه بعد از اينکه از دستشويی بيرون آمدم ديدم سارا بيحال روی مبل خوابيده و داره آخ آخ می کنه و سوراخ کونش را می مالونه منم رفتم و يکم ديگه با دستام روی کسش می کشيدم و يه کم کسش را توی پنجه می گرفتم و خيلی خيلی بهم حال داد آخر کار هم به سارا کمک کردم تا لباس هايش را پوشيد و با هم به عروسی برگشتيم از اين دفعه هروقت چشم من و سارا توی هم می افتاد لبخند می زديم من بعد از اين نيز بارها با سارا سکس داشتم تا اينکه سارا با پسر خالم از دواج کرد و سکس من و اون تموم شد

سايت همسايه

https://proxify.com/p/011110A0000110/http/www.iraniangayboys.persianblog.com/

https://proxify.com/p/011110A0000110/http/www.hotboy98.persianblog.com/

سعيد و آرزو

ديگر نمي تونست , داشت ديونه مي شد. تنها راهي كه براش مانده بود اين بود كه به برادرش متوسل شود. البته كار سختي بود ولي اين كه سعيد تازه به سن بلوغ رسيده بود شانسش رو بيشتر مي كرد.دلش رو به دريا زد ، سعيد كه از مدرسه برگشت ، رفت دم اتاق سعيد و چند دقيقه اي وايساد و مادام به سعيد نگاه مي كرد. دودل بود ، نمي دونست چطور جريانو به سعيد بگه. سعيد يكدفعه برگشت و نگاهي بهش كرد. سعيد: آرزو كاري داري؟آرزو: نه ، نه ، . . . وآرزو با لبخندي از روي ياس به اتاقش رفت. روي تخت افتاد و نگاهش را به سقف افتاد و فكر كرد و فكر كرد.اون روز ، روزخوبي بود چون هم پدر و مادرش دير ميامدن و هم اينكه پدر و مادرش شب مهموني دعوت داشتن ، تصميمشو گرفت. قبل از اومدن سعيد لباس گيپورشو بدون لايي پوشيد بطوريكه همه بدنش پيدا بود. از توي كشوي ميز مادرش چندتا لوازم آرايشي برداشت و خودشو آرايش كرد و منتظر سعيد موند. نيم ساعتي منتظر موند تا بالاخره صداي در اومد. آرزو بلند شد و وسط حال وايساد.سعيد: مامان ، مامان غذا چي داريم؟ از گرسنگي مردم!!از پله ها كه بالا اومد وسط حال چشمش به آرزو افتاد ، خشكش زده بود . تا به حال آرزو رو اينطوري نديده بود . خيلي تعجب كرد اما سعي كرد كه به روي خودش نياره.سعيد: مامان كجاست؟آرزو: رفته بيرون.سعيد: ناهار چي داريم؟آرزو: تا لباساتو درآري و دست و صورتت رو بشوري ناهار آماده است.سعيد به طرف اتاقش رفت و آرزو هم فوري ميز ناهار رو چيد و غذا رو آماده كرد. بعد از مدتي سعيد اومد و سر ميز نشست و شروع به خوردن كردن و هر از چندگاهي زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد.آرزو: خوشمزه است؟سعيد: آره ، خيلي خوشمزه است. همون غذايي كه دوست داشتم.آرزو: مي دونستم. خودم درست كردم. نوش جونت.سعيد مي خواست چيزي بپرسه ولي از آرزو خجالت مي كشيد. آرزو با اون لباسش كه تا پايين سينه اش باز بود فكر سعيدو به خودش مشغول كرده بود. يكبار كه زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد يكدفعه چشماش به چشماي آرزو افتاد. آرزو خنده اي كرد و سعيد دوباره سرش را پايين انداخت و به غذا خوردنش ادامه داد. ناهار كه تموم شد سعيد زود به اتاقش رفت تا شايد از سوراخ در بتونه راحت تر ببينه. آرزو هرچي سعي كرد باز نتونست به سعيد بگه. يك ربعي كه گذشت آرزو به اتاق سعيد رفت. آرزو: سعيد مي خواستم يه چيزي ازتو بپرسم. راستشو ميگي؟سعيد: تا چي باشه!!!آرزو: نه قول بده راستشو ميگي؟سعيد: تاببينم!!!آرزو: تا به حال چيز دخترا رو ديدي؟سعيد: چي گفتي؟آرزو: گفتم تا به حال كس ديدي يا نه؟سعيد: ابتدا كمي سرخ شد و بعد از چند لحظه گفت: حالت خوبه؟آرزو: آره. چطور مگه؟ جدي گفتم.سعيد سرشو پايين انداخت و ساكت موند. آرزو كمي جلوتر رفت و گفت دوست داري ببيني؟ سعيد همانطور سرشو پايين بود و چيزي نمي گفت. البته دوست داشت چيزي رو كه مدتها تو فيلماي سوپر ديده بود رو از نزديك ببينه و شايد هم فراتر بره. ولي از آرزو خجالت مي كشيد.آرزو رفت و كنار سعيد نشست. صورت سعيد و بالا آورد و تو چشماش نگاه كرد و تبسمي كرد سپس با دستش دست سعيد رو گرفت و زير دامنش لاي پاهاش برد. مو به تن سعيد سيخ شده بود. آرزو به صورت سعيد نگاه مي كرد تا ببينه چه عكس العملي ميكنه. سعيد سرش رو بلند كرد چشمش به چشم آرزو افتاد و لبخندي زد. آرزو مطمن شد كه سعيد هم راضيه براي همين بلند شد و لباسشو درآورد. جلوي سعيد دوري زد و يواش يواش جلو اومد تا مقابل سعيد ، ايساد. سعيد ديگه اون خجالت اوليه رو نداشت و ني تونست تحمل كنه ، براي همين دستشو به طرف پاهاي آرزو برد و انگشتش را درامتداد دهانه اون شروع به حركت داد. حالت عجيبي در هر دو اونها بوجود اومده بود كه ناگهان صداي زنگ بلند شد. هر دو ترسيده بودند سعيد زود خودشو جمع و جور كرد. آرزو رو به سعيد كرد و گفت: تا من خودمو مرتب كنم تو برو و در را باز كن.تا سعيد رفت در را باز كنه ، آرزو زود لباسهاي مناسبي پوشيد و فوري به دستشويي رفت و آرايشهاشو پاك كرد.شب وقتي پدر و مادرشون از در بيرون رفتن آرزو و سعيد به طرف طبقه بالا دويدن. كمي صبر كردن تا مطمن بشن كه اونا رفتن بعدش به اتاق آرزو رفتن. آرزو همه چراغها رو بغير از آباژور كنار اتاق خاموش كرد و پرده ها رو كشيد. هر دو روي تخت كنار هم نشستند. سعيد خم شد و لباشو روي لباي آرزو گذاشت. خودش رو تو بغل آرزو ول كرد و آرزو روي تخت و سعيد روي آرزو افتاد. سعيد از پايين پيرهن آرزو دستشو زير پيرهنش برد و شروع به ماليدن سينه هاي آرزو كرد. آرزو هم دستشو تو شلوار سعيد برد و اون هم شروع به ماليدن خايه هاي سعيد كرد. بعد از مدتي كم كم سعيد پيرهن و لباس هاي آرزو رو درآورد و از بالا به پايين شروع كرد ، دوباره لبا ، گلاله گوش ، گونه ، گردن ، سينه ها ، شكم و بالاخره كس كه همزمان دست سعيد به روي سينه هاي آرزو بود و مالش ميداد. آرزو هيچ وقت فكر مي كرد كه سعيد بتونه اينطوري مغالزه كنه. حال عجيبي پيدا كرده بود انگار كه طوفاني توش بپا شده. آه ، آه آرزو بلند شده بود و هر لحظه شديد و شديدتر مي شد. آرزو به اوج لذت جنسي رسيده بود. حالا نوبت آرزو بود كه سعيد و ارضاع كنه ، براي همين بلند شد ، روي تخت نشست و همونطور كه سعيد كنار تخت وايساده بود شروع به ساك زدن كرد. بعد از چند دقيقه اي آب سعيد روي صورت و سينه آرزو پاشيد. آرزو شروع به ماليدن آباي روي سينه اش كرد و بعد انگشتش را درون دهانش فرو كرد و مكيد ، آرزو نگاهي به سعيد كرد و هر دو خنديدند. آرزو از روي تخت بلند شدو جلوي سعيد وايساد چشم تو چشمش دوخت و باتبسمي لبش را به لب سعيد گذاشت شروع به لب گرفتن از هم شدند...

من و دختر عمه

يك روز داشتم تو اتاقم فيلم سوپر نگاه مي كردم كه صداي در آمد. ديدم دختر عمه ام با عمه و شوهر عمه ام دارند مي آيند داخل. البتّه آن ها خانه ما نمي آمدند. آن ها مي رفتند خانه مادربزرگم كه در طبقه پايين خانه ما بود. من هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال براي اين كه وقتي دختر عمه ام مي آمد خانه مادربزرگم من هم مي رفتم و كلّي حرف مي زديم و از جهتي ناراحت براي اين كه او به همراه پدر و مادرش بود و پدرش خيلي روي اون حساس بود كه نامحرم با دخترش حرف نزند و از اين جور حرفا... . اسم دختر عمه ام مينا است و او بسيار زيبا و دوست داشتني و با اندامي كاملاً موزون و متناسب و قدي بلند بود. اون يك سال از من كوچكتر است و 19 سالش است. خوشبختانه پدر و مادرش او را در خانه مادربزرگم گذاشتند و براي كاري رفتند تهران و تا شب هم برنمي گشتند. من هم از خدا خواسته رفتم و نشستم جلوي پنجره تا مادربزرگم از خانه خارج شود و من مينا را دعوت كنم خانه خودمان. از قضا مادربزرگم 2 ساعت بعد براي خريد شام رفت بيرون. من هم اينقدر هيجان زده شده بودم كه فوري خودم را رساندم جلوي در خانه مادربزرگم تا ببينم دختر عمه ي نازم چه كار مي كند. از سوراخ در نگاه كردم وديدم كه دارد با دوستش تلفني صحبت مي كند و لباس هايش را در آورده و فقط يك بلوز تنگ كه از روي آن اون پستون هاي قشنگش كاملاً معلوم بود و يك دامن جين كوتاه ولي خوشگل كه خيلي هم بهش مي آمد تنش بود. من كه تا حالا اون را اينقدر لخت نديده بودم داشتم از حشري ميمردم و اون پشت هي به كيرم ور مي رفتم. پس از چند دقيقه متوجّه شدم كه مادر بزرگم دارد برمي گردد به همين دليل رفتم جلوي در و خريد هايش را از او گرفتم و با چند تا دروغ فرستادمش دنبال نخود سياه. اين خريدها هم بهانه خوبي براي نزديك تر شدن به مينا بود. خريدهايش را برداشتم و رفتم جلوي در و آروم در زدم و از پشت سوراخ در لباس پوشيدن او را با لذت تماشا كردم. وقتي در را باز كرد خريد ها را به مينا دادم و از برخورد كوچكي كه دستم با دست او داشت واقعاً لذّت بردم. بعد رفتم روي بروي مينا روي مبل نشستم و زل زدم توي چشماش. يواش يواش سر صحبت را باز كردم و يك كم خندوندمش. كيرم هم بلند شده بود و فشار زيادي به شلوارم مي آورد. بعد دعوتش كردم خانه خودمان. اولش نمي خواست بياد ولي بعدش راضي شد. وقتي رفتيم خانه ما براي حشري بشه يك فيلم سوپر بهش دادم و گفتم كه شو است و او هم باور كرد و داخل كامپيوتر گذاشت تا نگاه كند و قبل از اين كه سي دي اجرا بشه من رفتم تا شربت بيارم. وقتي برگشتم خيلي جا خوردم چون ديدم مانتو اش را در آورده و دستش را داخل شلوارش كرده و از قرار معلوم با كسش بازي مي كند. بعد من هم رفتم نشستم كنارش و اين جالب بود كه او نه دستش را از شلوارش در آورد و نه خودش را كنار كشيد و نه لباس هايش را تنش كرد. مثل اين كه خودش را از قبل براي سكس آماده كرده است. بعد آروم لبام را طرف صورتش بردم و او هم از خدا خواسته شروع كرد به لب گرفتن. تمام صورتش را ليس زدم و رسيدم به گردنش و آروم لباسش را در آوردم. خيلي كيف مي داد وقتي كه اون پستون هاي قشنگش را از روي كرست نگاه مي كردم. كرستش رو هم در آوردم و شروع كردم به خوردن پستون هاش. خيلي خيلي خوشمزه بود. خيلي حال مي داد. رفتم پايين تر و يه خورده نافش را قلقلك دادم. بعد پيراهن و شلوارش را كاملاً در آوردم و خودم هم كاملاّ لخت شدم. حالا يه كم از روي شرت تور دارش كسش رو نگاه كردم و بعد آروم شرتش را در آوردم و كسش را ماهرانه خوردم . آخ و اوف اون هم در آمده بود . بعد ازش خواستم برام ساك بزنه. اون هم كيرم را گرفت دستش و مثل آدمايي كه از قحطي فرار كردن كيرم را مي خورد. وقتي ديدم آبم دارد در مي آيد كيرم را بيرون كشيدم و جلوي سوراخ كسش مي ماليدم. اين كار اون را ديوونه مي كرد. يه خورده كه اين كار را ادامه دادم تا اون ارگاسم شد و من كه ديگه طاقتم تمام شده بود كيرم را جلوي كسش گذاشتم و آروم فشار آوردم. كسش خيلي ليز بود و كيرم هم بدون دردسر رفت تو كسش. كسش هم خيلي تنگ بود و اين به من خيلي حال مي داد. من نمي خواستم پرده اش را پاره كنم به همين دليل كيرم را بيش از اين داخل نبردم و تلمبه زدم. بعد از چند بار تلمبه زدن نفهميدم دارم چي كار مي كنم و پرده اش را هم پاره كردم و خون زيادي از او رفت. من كه ديدم كار از كار گذشته و مينا هم داره دوباره ارگاسم مي شه با تمام سرعت تلمبه زدم. چند لحظه اي نگذشت كه اون ارگاسم شد و من هم چند دقيقه بعد آبم را روي پستون هاي اون خالي كردم. بعد ديدم مينا بازم حشره من هم سعي كردم اين دفعه كيرم را داخل كونش فرو كنم و چون خيلي سوراخ كونش تنگ بود قادر به اين كار نبودم و از خيرش گذشتم و رفتم و يك بار ديگه از جلوكردمش. بعدش هر دو نشستيم روي تخت من و با هم لب گرفتيم. بعدش هر دومون شنگول رفتيم حمام و وقتي بيرون آمديم مينا سريع حاضر شد و رفت خانه مادربزرگم تا كسي غيبت او را متوجّه نشود. از اون به بعد هر وقت مينا مي آمد خانه مادربزرگم من هم مي رفتم و يواشكي با هم حال مي كرديم.

عليرضا و زن عموش

يك روز من و خانواده عمويم براي تفريح و دوعروسي اي كه دعوت داشتيم رفتيم شمال. اولش كه رسيديم شمال يك ويلاي شيك اجاره كرديم و رفتيم تا خودمان را براي عروسي فردا آماده كنيم. ويلاي ما كنار دريا بود و من از وقتي كه رسيديم شمال تا شب را توي دريا آب بازي مي كردم. وقتي رفتم داخل ويلا ديدم خيلي ساكته و اين موضوع توجه من را جلب كرد. ديدم پسر عموم از فرط خستگي افتاده روي مبل و خوابش برده اما از عمو و زن عموي خوشگلم هيچ خبري نبود. آروم رفتم طرف اتاقشان و يه صداهايي شنيدم. اين صداها خيلي من را كنجكاو كرد كه بفهمم داخل اتاق چه خبر است براي همين از لاي در نگاه كردم و ديدم كه زن عموم كه اسمش هم ركسانا بود خوابيده روي تخت و عموم مثل آدماي گرسنه داره پستون هاش رو مي خوره. انقدر حشري شده بودم كه آبم همون پشت در آمد و فوري رفتم تو اتاقم و تا فردا صبح دو بار ديگه جق زدم. فردا صبح كه داشتم براي عروسي بعد از ظهر آماده مي شدم ديدم ركسانا پيرهن و كرستش رو در آورده و پستون هاش رو مي خوره و اون يكي دستش هم تو شلوارشه و داره با كسش بازي مي كنه. خيلي كنجكاو شدم تا ببينم كه چي باعث شده اون اين همه حشري بشه. اون اصلاً متوجه من نبود و من هم از اين موقعيت استفاده كردم و جلوتر رفتم و ديدم از قرار معلوم عموم و ركسانا از سكس ديشبشون فيلم گرفتند و ركسانا داره اون فيلم رو دوباره نگاه مي كنه. من هم كه دوباره داشتم از خود بي خود مي شدم رفتم يه گوشه اي قايم شدم تا ببينم كه ركسانا فيلم رو كجا قايم مي كنه. وقتي كه فيلم تمام شد ركسانا فيلم را در آورد و زير مبلي كه روي آن نشسته بود قايم كرد، من هم تا يك موقعيت مناسب پيدا كردم رفتم و فيلم رو تماشا كردم. اين قضايا دست به دست هم مي داد و باعث مي شد كه حس من براي كردن زن عموم بيشتر بشه. تو اين چند روزه زن عموم هر وقت مي خواست بره حموم من از قبل يك دوربين مدار بسته كه برام كادو آورده بودند تو حموم كار مي گذاشتم و فيلم حموم رفتنش رو ضبط مي كردم و بعداً مفصل تماشا مي كردم. تا اين كه دو روز مونده بود به برگشتنمون. من تا اون موقع از زن عموم هشت تا فيلم گرفته بودم هر روز اين فيلم ها رو چندين بار تماشا مي كردم. ظهر آن روز براي اين كه اون فيلم ها يك بار ديگه تماشا كنم رفتم تو اتاقم و ديدم كه زن عموم نشسته و داره فيلم هايي رو كه من از حموم رفتنش گرفتم تماشا مي كنه. يه خورده جا خوردم و انتظار داشتم كه سرم داد بزنه و همه فيلم ها رو بسوزونه اما بر خلاف باور من او گفت: دوربين رو خوب جايي كار گذاشتي فقط يك خورده صفحه تاره كه اون هم به خاطر بخاره و اشكالي نداره. منم كه ترسم ريخته بود رفتم و كنار اون نشستم اما به خاطر اين كه زن عموم اونجا نشسته بود حتي جرات نمي كردم كه دستم رو تو شلوارم كنم و جق بزنم ولي اون خودش آروم آروم دستش رو گذاشت رو پاهام و بالاخره به كيرم رسيد، من كه تا حالا هيچ كس برام اين كار را نكرده بود يه لحظه فكر كردم آبم داره در مياد ولي خودم رو كنترل كردم و هيچ عكس العملي از خودم نشون ندادم. بعد اون آروم دستش رو كرد زير شلوارم و از همون زير كيرم را مي مالوند و اين كار اون داشت من رو ديوونه مي كرد. من هم كه حسابي پررو شده بودم دلم رو زدم به دريا و دستم رو آروم گذاشتم روي اون پستون هاي قشنگش، اون هم هيچ مخالفتي نكرد براي همين من شروع كردم به مالوندن پستون هاش. انقدر كيف مي داد كه دوست داشتم اين كار را تا فردا صبح ادامه بدم كه يه دفعه زن عموم دست من را كنار كشيد و گفت كه ممكن عموت سر برسه و آبروي جفتمون بره. قرارمون امشب ساعت دوازده توي اتاق خاليه طبقه دوم. من هم كه ديگه نمي دونستم چي بگم فوراً قبول كردم. مي خواستم تا شب ده بار ديگه جق بزنم اما پيش خودم گفتم بگذار آبم رو براي زن عموم نگه دارم. بالاخره شب شد و من هم نيم ساعت قبل از قرارمون رفتم اونجا تا اتاق رو براي يه سكس رويايي آماده كنم ولي ديدم زن عموم قبل از من آمده و اتاق رو مرتب كرده. در همون بدو ورود تنها چيزي كه توجه من رو بيش از حد به خودش جلب كرد لباس هاي ركسانا بود. اون يه سوتين و شرت بنفش كه خيلي هم بهش ميامد تنش كرده بود، من هم كه چون همه خواب بودند لباس هايم را از قبل در آورده بودم و فقط يه مايو داشتم تا بعد از سكس مستقيم برم تو دريا. من هم تا همه چيز را فراهم ديدم مايو را در آوردم خودم رو انداختم بغل زن عموم. اون هم بدون مقدمه شروع كرد به لب گرفتن از من. من هم پستون هاش رو مي ماليدم. چون وقتمان محدود نبود نيم ساعت را اين جوري گذرانديم و بعد من شروع كردم به خوردن پستون هاش، اون هم داشت كمر و دستاي من رو ليس مي زد. بعد از چند دقيقه رفتم سراغ كسش. يه خورده از رو مالوندمش ولي زود طاقتم تمام شد و شرتش رو پايين كشيدم و شروع كردم به خوردن كسش. اون هم براي اين كه صداش در نياد سرش رو گذاشته بود روي متكا. بعد كيرم رو مي ماليدم روي چاك كسش اين كار بهش خيلي حال مي داد بعد ازم خواست سوراخ كونش رو ليس بزنم من هم با كمال ميل اين كار رو براش كردم. اون هم فوري كيرم را گرفت و استادانه برام ساك زد. من هم پستون هاش رو مي ماليدم. بعدش كه ديدم آبم داره در مياد كيرم را بيرون كشيدم و گذاشتم جلوي كسش و با يك فشار آروم فرستادمش تو. بعدش براش تلمبه زدم اونم خيلي حال مي كرد. بعد از يه خورده ادامه دادن هردو افتاديم روي تخت و هم ديگه رو تميز كرديم. بعد از نيم ساعت استراحت من رفتم تا خودم را تو دريا بشورم و ركسانا هم رفت تا بخوابه و فردا صبح بره حموم.

من و خواهرم

يادم مياد ۱۶ ساله بودم..... يه روز تو خونه تنها بودم و رفتم پای اينترنت... رفتم تو سايت سکسی
(https://proxify.com/p/011110A0000110/http/www.worldsex.com/)
مشغول تماشای صحنه‌های سکسی بودم که احساس کردم کسی پشت سرم ايستاده... ترسيدم برگشتم ديدم خواهرمه. صورتم از ترس و خجالت سرخ و داغ شده بود. ولی خواهرم بجای دعوا لبخندی زد. (خواهرم ۲سال از من بزرگتر هست) با لبخند اون بيشتر تحريک شدم. ناخوداگاه بلند شدم اونو تو بغلم گرفتم و صورتشو ماچ کردم....
اونم حسابی تحريک شده بود.همديگرو فشار ميداديم. ديگه تحملم تموم شد؛ شروع کردم به ليسيدن خوردن بدنش.... اول لباشو ميخوردم... بعد آروم آروم رفتم سراغ پستوناش... بعد شکمش.... بعد هم اون کس خوشگلش.... خيلی کس سفيد و نازی داشت... - کس تيغ زده و صاف - ناله خواهرم از شهوت زياد شده بود.

بعد از خوردن کس خواهرم و ساير اعضای خوشگل بدنش بلند شدم لباسامو در آوردم... اونم شروع کرد به خوردن و ليسيدن بدنم ولی سريع رفت سراغ کيرم و شروع کرد به ساک زدن.... خيلی ماهر بود. با ولع کيرمو ميخورد. همچنان مشغول خوردن و مکيدن بود که آبم در اومد ولی کيرمو از دهنش در نياورد و آبمو قورت داد و همينطور کيرمو ميمکيد... دوباره تحريک شدم... کيرمو از دهنش درآورد و بلند شد تا من بکنمش... برگردوندمش و دولاش کرم و کيرمو کردم تو کونش. اولش آخ و اوخ ميکرد ولی بعد به ناله کردن افتاد.... بازم آبم دراومد و ريختم تو کونش... ولی خواهرم هنوز ارضاء نشد... مجددا کسشو ليسيدم... به ناله کردن افتاده بود و خودشو از شدت شهوت تکون ميداد.... کسش حسابی شل شده بود... کيرمو گرفتم تو دستمو به آرومی کرده تو کسش... مراقب بودم پردش پاره نشه. آروم فشار دادم احساس کردم کير همينجور داره ميره تو.. خواهرم گفت احتمالا پرده‌ام ارتجاعيه و پاره نميشه... خيلی ذوق کردم برای همين کيرمو به آرومی تا ته فرو کردم تو. ديدم راست ميگه و پردش پاره نشد.... شروع کرم به عقب و جلو کردن .... خيلی کيف ميداد خواهرم بيشتر کيف ميکرد چون تا حالا از جلو حال نکرده بود. همينطور عقب و جلو کردم تا اينکه آبم در اومد و ريختم روی شکمش....
اون روز خيلی حال داده بود.... و هميشه اون روز رو بخاطر داريم و الان ۳ ساله که باهم سکس داريم. با اينکه الان خواهرم شوهر داره ولی سکسمون ادامه داره... حتی يه بار کردم تو کسش آبمو ريختم توش (البته به درخواست خودش)... اونم بعد از کردن قرص LD خورد تا حامله نشه ......

مينا و مرضيه

اسم من مينا است و اهل تهران هستم. خانواده من براي كار مهمي يك هفته به شمال رفته بودند ولي من به بهانه درس از اين سفر شانه خالي كرده بودم و تهران مانده بودم. شايد تعجب كنيد كه چطور يه دختر تنها تهران مي ماند و پدر و مادرش به شمال مي روند. بايد بگويم كه من اونقدرها هم تنها نيستم چون كه خانه عمه ام فقط يك طبقه با ما فاصله دارد در ضمن خانواده ام به من اعتماد زيادي دارند ولي من به دلايلي از اين اعتماد سوء استفاده كردم.من يه دوست به نام مرضيه دارم كه در مدرسه بغل هم مي نشينيم و هر روز هم كلي با هم حال مي كنيم. من از مرضيه خواستم كه اوقات بي كاريش رو به بهانه درس خواندن بياد خانه ما. اون هم با كمال ميل قبول كرد. من هم به محض رفتن پدر و مادرم زنگ زدم مدرسه و صدام را كلفت كردم و گفتم كه من مادر فلاني هستم و دخترم مريض است و يه هفته مدرسه نمياد. بعدش هم كتاب و دفتر هام رو جمع كردم و كير مصنوعي و فيلم سوپر هام رو در آوردم و منتظر مرضيه شدم.

وقتي كه مرضيه آمد دو تايي لخت شديم و نشستيم تا از كير مصنوعي فيض ببريم. يه خورده كه گذشت فهميدم كه مرضيه مست شده و با خودش هم شراب آورده. من هم يه خورده از شراب اون خوردم و حالا دوتاييمون مست مست بوديم و نمي دونستيم چي كار كنيم براي همين مانتو هامون رو پوشيديم و رفتيم جلوي در وايستاديم تا يه پسر هم سن و سالمون پيدا بشه و با هم حال كنيم اما نشد كه نشد. وقتي كه برگشتيم تو اتاق شروع كرديم به خوردن كس هاي همديگه.

انقدر حشري شده بوديم كه ديگه عقلمون كار نمي كرد و ممكن بود هر كاري ازمون سر بزنه براي همين مرضيه زنگ زد به داداشش تا بياد و ما رو هم راحت كنه. وقتي داداش مرضيه يعني حسام رسيد اين جا واقعا غافلگير شد چون مرضيه به اون گفته بود كه براي جواب دادن چند تا سوال بياد اين جا كه يه موقع چند نفر ديگه را دنبال خودش راه نندازه. بعد كه هر سه تامون آماده سكس شديم مرضيه شروع كرد به خوردن كير حسام و من هم باهاش لب مي گرفتم. خيلي حال مي داد حسام هم زود طاقتش تمام شد و رفت سراغ پستون هاي من. يه خورده كه پستون هام رو خورد رسيد به كسم و شروع كرد به خوردن اون. مرضيه هم تخم ها و كون حسام رو ليس مي زد. اما بر خلاف باور ما آب حسام خيلي زود در آمد و لي اون بازم حشري بود و مي خواست ادامه بده. براي همين آبش رو تو دهن من خالي كرد و بعد كيرش رو گذاشت جلوي كسم و با فشار فرستادش تو و بعد برام تلمبه زد. مرضيه هم كه ديگه طاقت نداشت اون صحنه ها رو ببينه كير مصنوعي سي سانتي رو تا آخر كرد تو كونش. بعد از چند دقيقه حسام آمد سراغ مرضيه و يه خورده هم تو كس اون گذاشت بعدش هم سه تامون رفتيم حموم و كلي هم تو حموم حال كرديم. جاتون خالي!!!

علی و مريم

داستاني كه الآن مي خونيد . ممكنه كم تو جامعه اسلامي ما اتفاق بيفته . اما بازم هست . به اميد روزي كه كسي معني فساد اخلاقي . يا بيماري هاي مانند ايدز را ندونه . اما ... مريم و علي خواهر و برادر بودند . مريم 16 سال و علي 19 سال داشت . آن دو در يك خانواده مذهبي به دنيا اومده بودند . باباي مريم روي مسائلي مثل حجاب خيلي حساس بود و عقيده داشت . دختر بايد در بيرون از خانه با چادر باشه و توي خونه . با شلوار و پيراهن بلند و كدر . طوري كه هيچ قسمت از بدن اون پيدا نشه . فقط حق داره . دستها و پاهاش از مچ به پايين . سر و گردنش پيدا باشه اگه مثلا مريم گرماش مي شد و مي خواست . تك پوش نصف آستين بپوشه . بابا عصباني مي شد و به اون تشر مي زد اون همين سختگيري را به نوعي ديگر نسبت به علي داشت . اونا فيلمايي فقط مي تونستند ببينند كه توش دختر با حجاب باشه . زيادم خوشگل نباشه . اگه علي مي خواست با دوستاش بيرون بره . باباي علي اول دوستاشو مي ديد . قيافه شونو تاييد مي كرد . بعد اجازه مي داد بره بيرون . كم كم مريم و علي كه در بين دوستان كه درد دل مي كردند . مي ديدند خيلي تو محدوديتند . و در عين حال خودشونو از بقيه دوستانشون عقب افتاده تر مي ديدند . اونا از ازدواج و .. سر در نمي آوردند و اصلا نمي دونستند . چرا بايد ازدواج كنند . فرق بين زشت و زيبا را تشخيص نمي دادند . اگه مثلا يه دوستاي علي مي گفت . فلاني خيلي تيكه است . علي اصلا منظورشو نمي فهميد . نمي تونست يه دختر خوشگل رو پيش خودش تجسم كنه . بابا و مامان اين دو كار اداري داشتند و صبح ها ساعت 7 از خونه بيرون مي رفتند و 3 بر مي گشتند علي و مريم . داخل خانه ويديو داشتند .اما استفاده ويدو تو اون خونه اين بود كه گاهگاهي فيلماي مذهبي آورده مي شد و علي و مريم مجبور بودند ببينند. يه روز علي يه فيلم از يه دوستاش گرفت و به خونه آورد . دوست علي گفته بود اگه مي خواي بفهمي خوشگل چيه . زندگي چيه اين فيلم را ببين . آره يه فيلم كه ما بهش مي گيم سوپر علي به مريم گفت مريم يه فيلم آوردم . دوستم مي گفت : فيلم زندگي كردن واقعيه مريم و علي پاي تلويزيون نشستند و فيلم را ديدند . در حين پخش فيلم . هر دو با خجالت و شرم اون فيلم را مي ديدند . در عين حال صبر كردند تموم شه بعد از تموم شدن فيلم . هر دو حالشون بد شد . مريم با علي خيلي دعوا كرد . علي هم گفت : مريم به خدا من هم نمي دوستم چيه يه مدتي از اون فيلم گذشت . باز علي ترغيب شد يه بار ديگه همچين فيلمي ببينه . براي همين فيلم را در دستگاه ويديو گذاشت و منتظر شد تا مريم خوابش ببره . اون مو قع فيلم رو ببينه مريم خوابيد و فيلم شروع شد . در بين فيلم . مريم بيدار شد ولي حرفي نزد و اونم به تماشاي فيلم نشست . اين دفعه ديگه حرفي نبود . فرداي اون روز هر دو تغيير كرده بودند . مريم ديگه از شلوار تونيك آستين بلند بدش ميومد . به علي گفت : علي هم گفت . از صبح تا ساعت 5/2 دامن مامان و لباس آستين كوتاه بپوش . بعد لباساتو عوض كن . از فرداش مريم جلوي علي ديگه راحت بود . كم كم كار اون به جايي رسيد كه ديگه براي عوض كردن لباسهاش حتي به اتاقش نمي رفت . جلوي علي راحت لخت مي شد ولباسشو عوض مي كرد . علي هم همين طور شده بود . در صورتي كه قبل از اون هر دو حيا مي كردند چند روز بعد علي دوباره يه فيلم سوپر خونه آورد . اون نشسته بود مي ديد كه ديد مريم با حالت بي لباس نزديكش ميشه و خودشو بهش چسبوند . علي هم از اين كار مريم شهوت به سراغش اومد و لباسهاشو كند . اون دو به حالت بي لباس همديگه را در آغوش مي كشيدند و گاه گاه بوسه هايي بر همديگر مي زدند .اما باز هم خجالت مي كشيدند كامل بي لباس بشند اما اين اتفاق هم مي افتاد بله هفته ي بعد كه دوباره علي فيلم آورد . اونا تصميمشونو گرفته بودند . علي مي گفت . هيچ كس قرار نيست بفهمه تا مامانو بابا بياند كار تموم شده . بله اونها تصميم گرفته بودند به فيلم نگاه كنند و عمل كنند . چه روز بدي بود زمان گذشت . دو ماه بعد . مريم حالش بد شده بود . بعدازظهرش با مامانش رفت دكتر . دكتر پس از آزمايش به اون گفتم . دخترم تبريك مي گم تو حامله اي . مريم معني اين حرف را نفهميد . حامله مگه من ازدواج كردم . اما وقتي مامانش و باباش فهميدند فقط خدا مريم را نجات داد . اونجا بود كه مريم تازه فهميد . اون روزي كه با برادرش نزديكي كرده بود . چه كار اشتباهي انجام داده بود . قضيه لو رفت . باباي مريم نمي توست اون دو را بچه هاي خودش بدونه . مريم و علي را از خونه بيرون كرد . چون علي كار داشت . يه خونه اجاره كردند . علي و مريم كه ديدند . كار از كار گذشته . دست از عادت بد خود بر نداشتند و نزديكي ها هر روز تكرار مي شد . تا اينكه يه روز علي يه دختر ديگه خونه آورد و با اون سكس مي كرد . مريم هم كه نمي فهميد همين كار را كرد. علي غيرت را ديگه نمي فهميد . با مريم كاري نداشت . خونه ي علي مركز فساد شده بود . مريم بابت سكسش از پسرها پول مي گرفت . اين پول مقداريش خرج خونه مي شد . مقداريش خرج سكس علي يه روز مريم به خاطر بيماري اي كه داشت به دكتر مراجعه كرد و تو آزمايش مشخص شد كه ايدز داره . پيرو اون علي هم آزمايش داد . بله هر دو ايدز گرفته بودند اكنون علي و مريم زير خاربار ها خاكند پدرشون هر جمعه سر خاك مي ره و پيش خودش مي گه : كجاي كار اشتباه كرده ؟